وقتي براي نوشتن

ساعت از يك نصف شب گذشته، و مي‌خوام بشينم و چيزهايي بنويسم...

       معمولا روزهايي كه در اردبيل هستم، وبلاگ‌نويسي‌ام گل مي‌كنه، هم به اين دليل كه بدون مزاحمت اغيار مي‌تونم پشت رايانه قرار بگيرم، و هم به اين جهت كه وقتي آزاد براي نوشتن دارم. علت ديگرش هم اينه كه ميام به فضايي جديد و از محيط كسل‌كننده‌ي فارابي دور مي‌شم...

       ديشب، وقتي توي اون اتوبوس قراضه، دست‌ها و پاهايم در حال خورد و خمير شدن بود، و مدام به خودم لعنت مي‌فرستادم كه چرا تنبلي و خست به خرج دادم و بليط هواپيما نگرفتم، با MP3 Player آقا حبيب، به سه چهار ساعت از سخنراني‌هاي دكتر عبدالكريم سروش، كه در سال هشتادويك و با موضوع اخلاق پارسايان داشته، گوش مي‌كردم. واقعا حرف‌هاي اين مرد هميشه بر دلم مي‌شينه، و به نظرم ارزش اون رو داره كه آدم وقتش رو بذاره و سخنراني‌هاشو گوش بده (اين سخنراني‌ها رو از سايت دكتر سروش در اينترنت دون‌لود كردم). در اين سخنراني‌ها، دكتر سروش به مشخصاتي چون عشق، بي‌غم بودن، غم مردم خوردن، و ساير اخلاق پارسايان مي‌پردازه...

*********

       قدما به اين مطلب معتقد بودن كه هنر و خلق زيبايي، از عهده‌ي كسي بر مياد كه دروني صاف و بي‌غل‌وغشي داشته باشه. اونا معتقد بودن كه براي اين كه كسي بتونه زيبايي‌هاي جهان رو درك و اونو با زبان هنر منعكس كنه، بايد آينه‌ي وجودش صاف باشه تا هم اين زيبايي رو بتونه بگيره، و هم بتونه اونو همون‌طور كه هست باز بتابونه. حالا چرا اين چيزا رو گفتم؟ اگه مايل باشين بعدا مي‌گم!!!

/ 2 نظر / 2 بازدید
سانی

حسابی حالت جا اومد اوی اون اتوبوس

باران

پس به خاطر همينه که عليرغم عشق و علاقه ی وافر به هنر تا حالا نتونستم کاری بکنم هر چند گاهی اوقات که حسه بياد يه کارايی هرچند بسيار کوچيک ولی می تونم بکنم خوب بود حالا که فراغت بيشتری دارين يه کم بيشتر می گفتين چون هم موضوع جالبه و هم مطلب قشنگ حالا چرا اين چيزا رو گفتين؟من که مايلم بدونم