رسيديم...

دريا موج داشت و خروشان بود، با هر موجش، شناگران رو اين‌ور و اون‌ور پرت مي‌كرد و بعد، با قدرتي عجيب، آدمو به سمت قعر دريا مي‌كشيد... كشش‌هاي عظيم ابدي! وقتي در ساحل گيسوم، در درياي خزر شنا مي‌كردم، با همه‌ي وجودم اين حس رو داشتم كه در برابر قدرت خالق چقدر ناچيزم...

* * * * * * *

       ديروز كه مي‌خواستم راه بيفتم باز اون حس نگاه به گذشته و نوعي محاسبه‌ي نفس به سراغم اومده بود؛ كه تو اين يه ماهي كه تهران بودم چه‌ها كرده‌ام و چه‌ها نكرده‌ام و چه كارهايي رو بايد مي‌كردم... به نظرم نظام خلقت بر اساس تغييرهاي دايميه، قرن‌ها، سال‌ها، فصل‌ها، ماه‌ها و روزها و صبح و ظهر و عصر وشب، و حتي احوالات دروني آدمي، هرلحظه در حال تغييره تا آدم به ثبات خو نكنه و هرلحظه تلنگري بهش بخوره و بدونه كه وقت تنگه و بايد رفت...

* * * * *

       ديشب، يك ساعت قبل از اين كه راه بيفتم حس عجيبي داشتم، با خودم مي‌گفتم، اگه بهم مي‌گفتن كه يك ساعت ديگه بايد كلا برم و از عمرم همين يك ساعت مونده، چيكار مي‌كردم؟ و مناسب‌ترين كاري كه براي اين يك ساعت پيدا كردم اين بود كه لحظه لحظه‌اي اين مدت رو غنيمت بدونم و در حضور يار باشم و ذكر خدا رو بگم...

* * * * *

       چيزي به ماه مبارك رمضان نمونده؛ زيادي عارف مسلك شدم؟!!!

* * * * * * *

       يك ساعته نشستم پاي رايانه و منتظرم كه تلفن خانوما تموم شه بلكه بتونم كانكت شم و آپ‌ديت كنم؛ اون‌وقت باز خانوما بفرمايند كه شايعه است و كي ما يك ساعت پاي تلفن مي‌شينيم و حرف مي‌زنيم؟!!!

/ 4 نظر / 5 بازدید
مجيد

خداییش منم بعضی وقتها از این فکرها می کنم ..... خیلی فکر جالب و عارفانه ای هستش و خیلی حس قشنگی به ادم دست می ده .. اون یک ساعته رو می گم . در ضمن این اپگار بچه تون چند بود

من بالاخره تو رو نشناختم

باران

بدون نام عزيز اصلا خودشو ناراحت نکن چون منم هنوز نتونستم بشناسمش. اصولا ايشون چند هزار بعد دارن که ما تنها با چند بعدش اشنا شديم. ولی اميدوار باش اين دنيام نشد اون دنيا بلاخره کشفش می کنيم

باران

اگه به زمين و زمان گير ندی خيلی خوب می نويسياااا قدر خودتو بدون ترشی هم نخور ولی گذشته از شوخی پست زيبا و قابل تاملی بود خوشمان امد