پرواز

عصري، احمدآقا اومد به خوابم. ازش پرسيدم: «هيچ مي‌دوني كه سه چهار ساله كه مردي؟» و بعد دستش رو گرفتم و كشيدمش بالا... با هم پرواز كرديم، از اون حس‌هاي بي‌وزني كه تو خواب به آدم دست مي‌ده و خيلي لذت بخشه... داشتيم اوج مي‌گرفتيم، كه يه‌هو يادم افتاد مريض‌هاي بعداز ظهر رو نديدم، گفتم شرمنده، من بايد بيدار شم و برم مريض‌ها رو ببينم... وقتي بيدار شدم، خسته بودم از اين‌همه پرواز و صرف انرژي، و متوجه شدم كه عصره و قبلا مريض‌ها رو ديدم... و فقط اين تجربه‌ي پرواز لذت‌بخش و ديدار با احمدآقا رو از دست داده بودم...

* * * * *

       الان كه مي‌خواستم اين پست رو بنويسم، يادم افتاد كه سالگرد آن مرحوم همين روزها بود...

/ 4 نظر / 4 بازدید
...e...

خوب شد زمان دقيق يادت نبود ها !!!! وگر نه احمد اقا کار دستمون ميداد

باران

غصه نخوريد شما هم يه روزی پرواز می کنيد (البته دور از جونتون)

سيدحسن

خسته نباشی! سالگرد اون مرحوم هم همين روزها نيست و از لحاظ شمسی ۶ ارديبهشت و از لحاظ قمری نمی دونم کيه ولی الان نيست