بر مي‌گرديم...

آن سال‌هايي كه در آن شهرستان‌هاي دورافتاده خدمت مي‌كردم، وقتي مي‌اومدم اردبيل، احساس بيكاري و دلتنگي مي‌كردم، و دوست داشتم هرچه زودتر برگردم، شايد به اين دليل كه محل كارم اون‌جا بود، و به عبارتي تعلق خاطرم به كارم و محل كارم بود...

* * * * *

       شايد شنيده باشيد كه از كسي مي‌پرسن، اهل كجايي، و جواب مي‌ده؛ هنوز ازدواج نكردم! در اين حكايت لطيفه‌گونه، نكته‌اي هست، و اون اين‌كه، آدم اهل جايي هست و به جايي تعلق داره كه اون‌جا تعلق خاطري داره...

* * * * *

       و حالا وسايلم رو جمع كردم و چند ساعت بعد، نمي‌رم؛ بلكه برمي‌گردم تهران...

/ 9 نظر / 6 بازدید

ای ول اینو خوب اومدی کاملا درسته تعلق خاطر ،ادمو متعلق به دیاری می کنه و شاید در اون دیار موندگار...

باران

دیدی چی شد؟ یادم رفت اسممو بنویسم کامنت قبلی ماله منه هااااا درضمن صاب حکایتم مرحوم ملا نصرالدینه

ليلا

بابا تهرانی!

ساتيا

سلام به دکتر آسيد تقی: اول از همه روز پزشک مبارک! دوم اميدوارم تعطيلات بهت چسبيده باشه! و سوم از ته قلب آرزو ميکنم که هر چه زودتر بختت باز بشه! و اينکه مثل اينکه رزيدنتی سال يک آخر کار خودش رو کرده؛ چون در عکس آخری که گذاشتيد نسبت به قبلی اش وزن کم کرده ايد. اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد.

باران

پس پست روز پزشک چی شد؟حتما اينترنت قطعه و هنوزم درست نشده ‌‌ «روز پزشک رو به همه ی سپیدپوشان عزیز خاصه شما تبریک میگم و از خدا براتون سلامتی و موفقیت روزافزون رو خواستارم امیدوارم سال های سال شما رو در لباس خدمت به خلق ببینم»

اگه پست جديد گذاشتی قبلی رو تاييد نکن تا تو پست جديد کانت بذارم هرچند ميدونم همينم تاييد می کنی!

باران

اپ نمی کنی؟ حوصلمون در رفت دکتر!

دريانورد

بلاخره نميخوای اهل جايی بشی آقای دکتر؟