كلي حرف!

اين روزا دارم كتاب هري پاتر و محفل ققنوس رو مي‌خونم. جالبه نه؟

* * * * *

       برخلاف چهار كتاب قبلي، اين‌بار احساس مي‌كنم نويسنده يه كم زياده حاشيه‌پردازي كرده و شايد انگيزه‌هاي مادي يعني زياد شدن صفحات كتاب و به عبارتي افزايش مبلغ كتاب از علل اين آب‌بندي كتاب بوده، به همين خاطر اين كتاب مثل جلدهاي قبلي برام جذاب نيست...

* * * * * * *

       عصري رفتم خونه خاله كه البته در نواحي جنوب تهرانه، خيابونا شلوغ بود و ملت مشت مشت شكلات مي‌ريختن تو ماشين و شربت و شيريني بود كه تو خيابون پخش مي‌كردن. نشستيم خونه خاله پاي صحبت پسرخاله‌ها و صحبت از كلاه‌برداري يارويي بود كه سر مساله‌ي خريد خونه سر پسرخاله‌ام بلاها آورده و ساير پدرسوخته‌بازي‌هاي ملت شريف! و اين كه كسي كه مظلوم باشه ول معطله و كلاهش پس معركه است. از خونه خاله كه زدم بيرون يك و نيم ساعتي روندم سمت شمال تهران و بزرگ‌راه كردستان و نيايش و بعد خيابون ولي عصر، و اون‌جاها خبري نبود جز شلوغي يه شب تعطيل معمولي، و غير از چراغوني خيابون ولي عصر، اثري نبود از روز عيد... و معلوم بود كه اين امام دوازدهم امام مستعضفينه نه امام مرفهين بي‌درد!!!

* * * * * * *

       به گمانم علت كم نوشتن من در روزهايي كه در تهران هستم و علت پرچانگي‌هايم در ايام اردبيل نه كمبود وقت در تهران، كه بيشتر تهي بودن كله‌ام از موضوعه. خب امتحانات مسخره‌ي ارتقا و آسكي رو داديم و وقت اضافه زياد داريم، ولي برنامه‌ي خسته كننده‌ي روزانه‌ي اين‌جا كه همش مريض ديدن و كشيك دادنه، مخ آدمو از حرفاي تازه تهي مي‌كنه...

* * * * * * *

       آخ اون‌روز تو بيمارستان يه رزيدنتي رو ديدم...08.gif32.gif

* * * * * * *

       ديدين باز گول خوردين؟!!!04.gif04.gif

/ 1 نظر / 4 بازدید
باران

خب داشتی می گفتی اون روز تو بيمارستان يه رزيدنتی رو... ببينيم بلاخره خدا ميزنه پس کله ی کسي...