۱۱۰

از خونه‌ي آقا بهنام دارم برمي‌گردم. بعد از كلي چرخ زدن و طي كوچه‌هاي باريك و تاريك كه به خاطر كنده‌كاري‌هاي هميشگي خيابان‌هاي اصلي مجبورم بكنم، دارم به خونه نزديك مي‌شم، دارم از يه كوچه‌ي يك‌طرفه رد مي‌شم كه يه ماشين پليس داره از روبرو مياد. خب حتما كار ضروري داشته كه داره خلاف مياد؛ به من چه؟

       نزديك خونه يه ماشين گنده نگه داشته داره بار آجرشو خالي مي‌كنه، نصف بار مونده. مي‌رم پايين و مي‌پرسم، آقا بايد منتظر بمونم تا بارتون خالي بشه؟ نمي‌توني ماشينو تكون بدي؟ مي‌فرمايد؛ بله ديگه، بايد بارمون رو خالي كنيم! مي‌گم، حالا من چيكار كنم؟ نيم ساعت منتظر بمونم يا به صدوده زنگ بزنم؟ مي‌گه هركاري دلت مي‌خواد بكن! و من هم با اين موبايل زنگ مي‌زنم صدوده و جلو چشم يارو ازش شكايت مي‌كنم، بعد دور مي‌زنم و از يه مسير ديگه برمي‌گردم خونه، بعد ميام سراغ ماشين آجر تا ببينم چي شده، ماشين پليس در كمتر از يك ربع خودشو رسونده محل، و الان داره به مركز گزارش مي‌ده كه بله چنين موردي بود و تذكر داديم سريع محل رو ترك كنه، و حالا از آقا پليسه يه تشكر جانانه مي‌كنم و بهش مي‌گم من بودم كه زنگ زده بودم...

* * * * *

       با خودم فكر مي‌كنم، انگاري باز زيادي ايده‌آليستي بازي در آوردم و اون اعتراض هميشگي در من گل كرد؛ ولي واقعا، لازم نيست بعضي وقتا به اين راحتي از حقمون نگذريم؟

/ 2 نظر / 4 بازدید
محمدعلی آقانوری

سلام دوست عزيز...کلا ما رو فراموش کردی و اصلا ياد ما نيستی...اصلا ما رو ديگه نميشناسی؟ چه خبرا؟ خوب هستی آسيد تقی؟ نوشته ات بيشتر منو ياد آمريکا و اوضاع اينجا انداخت تا ايران...اگه واقعا پليسها در ايران به اين سرعت به داد مردم می رسند که خيلی خوبه...اون موقعه که ما ايران بوديم اينطور نبود٬ در بدترين شرايط بايد ۲ ساعت منتظر جناب پليس می ايستاديم. اما ايوالله که از حقت نگذشتی همه بايد به حق و حقوق ديگران احترام بگذارند. موفق و معيد باشی