اولين تهران
لحاف خاکستر و حرفهاي دلم و آتشي که در آن زير گرچه نهفته، ولی گدازنده است... * * * * * * * ديدين برگشتم؟ من که گفته بودم ميام! حالا هم سُر و مُر و گنده نشستم پشت رايانه و دارم مينويسم... اما چي شد که يههو شديم شاعر؟ قضيه اين بود که هر موقع از جلوي دانشگاه تهران رد ميشم، وسوسه ميشم از درش برم تو تا ببينم نگهبانها گير ميدن يا نه؟ يه جور تسته که نشون ميده هنوز شبيه دانشجوجماعت موندم يا نه! * * * * * و همچنان هستيم... در خدمت دوستاني که با کامنتهاشون حسابي خجالت زدهمان کردند...
خلاصه چهارشنبه رفتيم تو و ناگهان از جشنوارهي شعر و داستان دانشجويي مهر 5 سر در آورديم، کلي هم ناهار و شام مفت خراب شديم سرشون، و آخرش هم ذوق شعريمون گل کرد (بگذريم از اين که آقاي خواجات بر روي نمونه شعري که بهش داديم ر...د و يه آفتابهي پر هم ريخت روش!
)
پيش به سوي تهران... خدا نگهدار اردبيل...
هر روز صبح صبحانه، محل كار، چك ايميل و كامنتهاي وبلاگ و آپديت، سركشي به مراكز آموزشي درماني، كار روي برنامهها و ارتقاي آنها، ديدن چهرههايي كه بهشون عادت كرديم، گذر از خيابونها و كوچههاي هميشگي، ناهار، شام و صبحانهي منظم، خواب در جاي هميشگي، تو رختخواب هميشگي...
* * * * *
و حالا چقدر سخته يه تغيير ناگهاني و دايمي در همه چيز! چقدر سخته... چقدر سخته...
* * * * *
به حول و قوهي الهي ظهر حركت ميكنم... نميگم كركرهي اين وبلاگو براي هميشه پايين ميكشم و تعطيل! نه!
مرحوم آسيدتقي ره زنده است تا اسلام زنده است!!!
ولي قطعا فرصت نوشتن و دسترسي به اينترنت به اين راحتي نخواهد بود. پس، فصل آپديتهاي روزانه تموم شد... شايد هر هفته، و شايد هر چند هفته يكبار فرصت كنم اينجا بنويسم... و هميشه به يادتون خواهم بود و دوستتون خواهم داشت...

پس: بدرود، و
خدانگهدار

دشمن خدا!
مرد ميانسالي بود با قيافهاي دهاتي، از اون تازه به دورانرسيدهها، كه تو يكي از شلوغترين خيابانهاي اردبيل راه ميرفت و بلندبلند با تلفن همراهش حرف ميزد. شايد از ده متري هم ميشد صداشو شنيد: «شرمندهام! نميتونم كارِتو انجام بدم! آخه الان تو شهر خلخال هستم
!!! بچهها رو آوردم ثبت نام و اينجا حسابي شلوغه و تو صف هستيم!!! آره از صبح تا حالا هنوز نوبتمون نشده!!!...» و من در عجب بودم كه بعضيها چقدر راحت دروغ ميگن و از اين كارشون هيچ احساس شرمي نميكنن...
1+1>2
گاهي، تحمل سختيهاي زندگي، از توان دوتا دوش يه آدم، بالاتره...
از آسمان به ريسمان رسيدن!!!
امروز كارم گير رووساي اداره بود...
* * * * *
يك زماني از اين كه پشت اتاق كارمندا و رييسها وايستم متنفر بودم، ولي حالا مجبورم قربون صدقهي كارمنداي دونپايه برم و ناز رووسا رو بكشم، و از اين كه پشت دبيرخانه وايستم تا به نامهام شماره بزنن، كلي حال ميكنم! به گمانم دچار مازوخيسم شدم!!!
* * * * *
روزي زلزلهاي اومد و ديوار ديوونهخونهي شهر فرو ريخت. ديوونهها ريختن تو شهر و شروع كردن به خراب كردن همه جا. مردم كه اونا رو نميشناختن، جمع شدن و نهايتا ريشسفيداي شهر رفتن سراغ ديوونهها و چندتاشونو گير انداختن و گفتن بابا چي از جون ما ميخواين؟ اصلا بگين ريشسفيد و جلودار شما كيه كه ما با اون حرف بزنيم... و اونموقع بود كه يكي از ديوونه ها يكي رو كه اونجلو مشغول شكستن شيشهي مغازهها بود نشون داد و گفت: «جلودار ما اون زنجيريه جلويي هستش!!!»
* * * * *
بعد از انقلاب، اردبيل اولين استاني بود كه به بيستوچهار استان زمان شاه اضافه شد. اكثر مديران اجرايياش جوون بودن و خام، از همون بالاترينشون بگير برو پايين... و حالا كه دوازده سيزده سالي از اون زمان ميگذره، همون مديرها تجربهاي كسب كردن و ريشي سفيد، و آدمهاي پختهتري شدن... البته منظورم مديران ساكن در استان هست ها، با بقيه كاري ندارم!!!
* * * * *
به نظر من، جووني سني هست كه ممكنه آدم به دليل خامي، توش اشتباههاي بزرگي بكنه. تصدي مسووليتهاي خطير، مخصوصا از اون انواعي كه با تصميمگيريهاي مهم سر و كار دارن، نه از اونايي كه از جنس خر حمالي هستن، براي اين سنين اصلا مناسب نيستن، و هرچه مسووليت خطيرتر و بزرگتر باشه، نياز به مدير پختهتري داره. نديدين در همهجاي دنيا معمولا سياستمدارا آدمهاي مسن هستن؟ اكثر رييسجمهورها و نخست وزيرها سنين بالاي شصت و پنجاه سال دارن؟
* * * * *
بزرگترين اشتباه سال گذشتهام اين بود كه سهامدار بورس شدم، و وقتي امروز به وضع سهام رسيدگي ميكردم، تو دلم به اون احمقي كه موجب شد ملت و اقتصاد مملكت اينهمه دچار ضرر و زيان بشه، هزاران بار فحش و ناسزا دادم... مرگ بر امريكا!!! مرگ بر جرجبوشِ دبيليو!!! (عاقلان دانند!)
احساسها...
هوا حسابي خنك شده؛ داره بارون مياد... نمنم... پشت خونهي عمهام!
*********
بعضي وقتها احساسها هم خسته ميشن...
نبايد انتظار زيادي از احساسمون داشته باشيم...
نبايد خستهاش كنيم...
از همه جا، از همه رنگ!
چنان پير بود كه بين بالاتنه و پايينتنهاش يه زاويهي نود درجهي كامل ايجاد شده بود. يكي از نوه نتيجههاش يك دستشو گرفته بود، و يكي ديگه دست ديگرشو. به زحمت راه ميرفت و با هر قدم ناله ميكرد. به گمانم پيرزن، بالاي هشتاد نود سال عمرش بود. با خودم گفتم، اگه طول عمر اينه، همون بهتر كه آدم يه كم زودتر بميره!!!
*********
يه روز ملانصرالدين ملت رو جمع كرد دور منبرش و گفت ايهاالناس امروز يه حديث مهم براتون تعريف ميكنم. حضرت در اول اين حديث چيزايي فرموده كه يادم نيست، ولي در آخر حديث فرموده لعنت خدا بر كسي باد كه حديثي رو كه از من نقل ميكنه ناقص نقل كنه!!!
* * * * *
با توجه به اين كه تولد من فروردينماه هست، هر سال عيد احساس يكسال بزرگتر شدن بهم دست ميده. يادمه موقع تحويل سالي كه هجده سالم ميشد، با خودم گفتم وايييي! من هم ديگه جزو آدمبزرگا شدم! و حالا كه دارم كمكم به ميانسالي نزديك ميشم، احساس ميكنم دوچيز برام اتفاق افتاده، اوليش يادم نيست!!! ولي دوميش اينه كه به قول قرائتي، بيشتر از طول عمر، داره عرض و به عبارتي كيفيت عمر برام مهمتر ميشه...
* * * * *
يادم افتاد! اوليش اينه كه ديگه تحملم براي تغييرات كمتر شده...
*********
دكتر شيما، دختري كه عيد رفتيم خواستگاريش و پسند نكردم هم شوهر كرد. مامانم ميگه يه ليست بنويسيم از دختراي ترشيده، يكييكي بريم خواستگاريشون! چون تو(يعني منِ مرحوم!) درِ هر خونهاي رو كه ميزني چند ماهي طول نميكشه كه دختره شوهر ميكنه! به گمانم اين مساله در مورد دوستان اينترنتي و چتيام هم صادق باشه! ايهاالنساء! بختبازكن جديد رسيد!!!
*********
و امشب پنجاه شصت تومني پياده شديم و شام خداحافظي(گودباي پارتي) رو تحويل خانوادهي محترم داديم. مسالهي خوردن آن شام بسيار خوشمزه كه جاي شما خالي بسيار خاطره برانگيز بود!، ولي خداييش سوزش پنجاه شصت تومن ناجوره!
*********
پايان سرهم بندي شده و مسخرهي سريال بيخود نرگس رو به تمام ملت سرِكار رفتهي ايران تبريك عرض نموده، و از اين كه ديگه هرشب مجبور نيستن انواع گريهي مردانه و زنانه و آموزههاي غير علمي پزشكي رو شاهد باشن خوشحالم، و اميدوارم مسوولين صدا و سيما يه كم به ملت فرصت بدن كه روحيه و اعصابشون سرِ جاش بياد، تا يه سريال مسخرهي ديگه رو شروع كنن و روي روحيهي مردم مجدد خط بندازن!
*********
خيلي پراكندهگويي شد. امروز يه جايي هم سه كردم كه عاقلان دانند! فعلا تا اينجا بسه!
سال تحصيلي نو
ماشينهايي پر از ساك و اسباب و اساسيه كه بيرون پارك كردن، پسر و دخترهايي كه گيج و ويج از در وارد ميشن و با تعجب به آسمان و زمين نيگا ميكنن
، گويي خيال ميكردن كه آسمون دانشگاه يه رنگ ديگه است،
پدرهايي كه تيپ كردن و نوترين كت و شلوارهاشونو پوشيدن
و نگران و مضطرب تو حياط و سالنها قدم ميزنن
؛ گويي اولين باره كه قراره از جگرگوشههاشون جدا بشن و هنوز بزرگ شدنشونو باور نميكنن
، و مني كه برگ تسويه حساب دستمه و از اين اتاق به اون اتاق ميدوم
...
عجب عالمي داره شروع سال تحصيلي جديد...
آن سالهاي سرد...
عصرهاي جمعه هميشه دلگير كننده است. امروز رفتيم طرفهاي گردنهي حيران، و اميرآقا از چشمهي ونهبين براي آب خوردن، ظرفهاي آبشو پر كرد، و چون اونجا بارون ريزريز ميباريد، برگشتيم اردبيل و يك ساعتي هم در پارك بازي شورابيل گشتيم و با عزيزان بوديم...
اون چيزي كه در چهرهي اكثر مردم ديده ميشد، شادي و خنده بود، و من ياد اون سالهاي دور افتادم، زماني كه ما بچه و نوجوان بوديم، آن سالهاي سخت جنگ، دوراني كه به دليل محاصرهي اقتصادي و وضع خراب مالي كشور، همهچيز، حتي تا پودر لباسشويي و سيگار سهميهبندي بود، در حسرت خريد يه جعبه مداد رنگي خوب بودم، و گوشمون به شنيدن آژير قرمز حملهي هوايي، و چشامون به ديدن مراسم تشييع جنازهي شهدا عادت كرده بود...
و چه سالهاي سختي بود اون سالها، و كمتر ميشد در لبهاي مردم لبخند و در دلهاشون شادي رو ديد... و چه خوبه دوراني اينچنيني، دوران صلح و امنيت و آرامش... قدرشو بدونيم!
انسان يا چراغ؟ مساله اين است!!!
چراغ عابر پياده خاموش بود؛ يه سرباز باتوم به دست اينور خطكشي عابر پياده وايستاده بود، تازه، اگه واقعا چراغها كار ميكردن، مردم رعايت ميكردن؟!!!
يكي ديگه اونور، و رفت و آمد مردم و ماشينها رو نظم ميدادن.
مرد جواني به سرباز گفت: «اگه چراغها كار ميكردن، لازم نبود شما اينجا وايستين
!» و من خندهام گرفت!
مرد جوون چه ميدونست؟ شايد قيمت چراغها از دوتا سرباز بالاتر بود؛

بستني يخي!
ياردمقلي گفت: «من همون كسي هستم كه تو وبلاگم، تو چت، يا پشت تلفن هستم!ـ»
گلعنبر گفت: «تا كسي رو از نزديك نبيني و حضورش رو لمس نكني، نميتوني واقعا بشناسيش و احساس واقعيتو نسبت بهش بدوني...»
* * * * *
حرفهاي گلعنبر منطقيتر بود...
پروسههاي غير ارادي
شما در پروسهي هضم و جذب غذا، فقط به دست آوردن و پختن، و تو دهن گذاشتن و شروع جويدن غذا و بعد انتهاي دفع اون با خودتونه. قسمت عمدهي جويدن و بلع، ترشح شيرههاي معده و روده و عمل آنزيمها و نهايتا جذب و انتقال مواد غذايي رونديه غير ارادي كه حتي از بسياري از مراحل اون خبر ندارين، ولي طي همين مراحل پشت سر هم، سبب بهترين استفاده از مواد غذايي ميشه...
* * * * *
يه بچه، از وقتي كه به دنيا مياد شروع ميكنه به رشد و تكامل، و اين مراحل اكثرا غير ارادي هستن. زماني بيشترين لذتش از بردن همهچيز به دهنشه، زماني ميخواد غلت بزنه، و يه زمان ديگه ميخواد بشينه و بعدش بايسته و راه بره. و اكثر اين مراحل، تابع يه سيستم برنامهريزي شده هستش كه در طبيعتش گذاشته شده، و هدف، طي قدمبهقدم اوناست تا به بهترين نتيجهي رشد و تكامل برسه...
* * * * *
دوست داشتن
و به هم رسيدن دختر و پسر هم تابع اين مراحل پشت سر هم و عمدتا غير اراديه، با هدف تضمين شروع موفق يك زندگي مشترك... پسري چشمش به دختري ميافته، ناگهان از دختر خوشش مياد
، خوش اومدن ارادي نيست، امريه احساسي كه از تمام شخصيت پسر منشا ميگيره؛ و بعد تمايل شديد براي برقراري ارتباط، و در اين روند، شيرينترين حرفها معرفي خود و خانواده بين دو طرف، يعني دختر و پسر هست. و بعد تمايل به تماس و صحبتهاي طولاني روزانه كه اين احساس تعلق خاطر شدت پيدا كنه و طرفين بيشتر و بيشتر همديگه رو بشناسن... و بعد دلتنگي براي ديدن همديگه، و بعد بوس
و كنار
، شايد آمادگي براي ارتباط جنسي بعدي... و نهايتا احساس اين كه بايد هرچه زودتر كنار هم و با هم زندگي كنن... و باز روندي غير ارادي و هوشمندانه كه براي رسيدن به بهترين و پاياترين زندگي مشترك، در خلقت آدمي نهادينه شده...
* * * * *
و شايد به همين خاطره كه ميگن دخترا مواظب ظاهرشون، و پسرا مواظب نگاهشون باشن، تا اين روند آبشارگونهي عمدتا غير ارادي، بيخود و بيجهت شروع نشه، تا به عواقب احساسي و اجتماعي ناخوشايندي منجر نشه...
مستراح!
تا حالا فكر كردين چرا اكثرا فكرهاي بكر و خلاق، وقتي كه آدم تو دستشويي نشسته در ذهنش جرقه ميزنه؟ 

روز سينما
به من چه كه امروز روز سينماست؟!!!
من كه سه چهار سالي ميشه سينما نرفتم
... اصلا ميخواستم مطلبي راجع به Up date كردن بنويسم:
* * * * *
ويكتور هوگو در كتاب زندگينامهي خودش، راجع به روزهاي اول مدرسه رفتنش نوشته. از اين كه روز اول از ديدن لوحي در محوطهي مدرسه كه روش يه جملهي اخلاقي نوشته شده كلي ذوق زده شده (حتما يه نصفه سوادي داشته) و خيال ميكرده كه هر روز يه مطلب جديد در اون لوح نوشته خواهد شد، و روزها و ماهها و سالهاي بعد، وقتي ديده همون جمله است كه اونجا جاخوش كرده، كلي غصهاش ميگرفته و آرزوش اين بوده كه ايكاش مطلب تازهاي اونجا نوشته بشه...
* * * * *
ديوارهاي محل كار من، پُره از تابلوهاي اعلانات مختلف. اين تابلوها حاوي اطلاعات جالبي براي يه تازه وارد هستن؛ مثلا در تابلوي واحد مشاوره نوشته شده: «خنده، موتور محركهي طبيعي بدن» و در تابلوي انجمنهاي دانشجويي كاريكاتورهاي جالبي ديده ميشه...
ولي وقتي به اين خاطر كه مثلا محل كارتون هست مدت زيادي اينجا باشين، ميبينين كه اين مطالب روزها، ماهها يا حتي سالها همونجا باقي موندن. مثلا همكار دستمالكش ما
(هموني كه با مدرك فوق ديپلمش، ماهي يك ميليون تومان از اين خوان گستره ميلمبونه: قابل توجه منتقد اول از اروميه) يه تيكه از روزنامه به تابلوي اعلاناتش زده كه مال دو يا حتي سه سال قبله و مقالهاي هست راجع به دههي فجر، و بيچاره كاغذ روزنامه كه از فرط كهنگي، افسرده شده و رنگش به زردي زده... يا مثلا كاغذي توي يكي از تابلوها از درز شيشهاش انداختن كه كج و كوله همونجا ماهها مونده و كاركنان رو براي شركت در مراسم سخنرانياي دعوت ميكنه كه سه ماه از تاريخش گذشته... و همهجا آثار اين كهنگي و بيمبالاتي در اطلاعرساني ديده ميشه...
* * * * *
يادمه وقتي دانشجو بوديم، آرزومون اين بود كه يه تابلوي اعلانات ستون آزاد داشته باشيم، و سر اين موضوع چقدر با مسوولين دانشكده جر و بحثمون ميشد؛ و حالا كه ميبينم اينهمه تابلوهاي مختلف دانشجويي و كارمندي كه ميتونن با اطلاعرساني به موقع و جديد، در انتقال دانش و معرفت چقدر موثر باشن؛ دارن خاك ميخورن، غصهام ميگيره...
سياه...
بعضي وقتا، موقعي كه به زندگي بعضي از دوستاني كه ازدواج كردن از نزديك، ولي از بيرون نگاه ميكنم، با خودم ميگم، آدم چطور ميتونه چنين زندگيهايي رو تحمل كنه؟ و اونوقت، وقتي همون دوستان با تعجب ازم ميپرسن كه چرا تا حالا مجرد موندم و چهطوري تنها بودن رو تحمل كردم، من متعجبتر ميشم و به اين فكر ميكنم كه احتمالا اين خصوصيت يا شيريني زندگي مشتركه كه آدمو از ديدن زندگي خودش كور ميكنه!!!
حرفي از جنس رفتن...
بيستم شهريور... يعني ديگه كمكم بايد آمادهي رفتن شد. * * * * * فكر ميكردم با اين وبلاگ چيكار كنم. در اين كه فرصت وبگردي و سر زدن به وبلاگ دوستان و خوندن و كامنت گذاشتن نخواهد بود شكي نيست. و حتي فرصت اين آپديتهاي روزانه نخواهد بود. آيا براي كسي مهمه؟ * * * * * در هر صورت حذف وبلاگ يكي از گزينههاي ممكن بود. ولي خب اولا كه حيفم مياد اين صفحه رو ببندم، و ثانيا كه اين همه مطلب رو كه به ذهنم مياد نميتونم تو دلم دفن كنم. به همين خاطر اين گزينه رو حذف كردم... گزينهي دوم اين بود كه بنويسم ولي قسمت پاسخدهي رو براي هميشه غيرفعال كنم. علتش اينه كه اعتقاد دارم وقتي كسي برام كامنتي ميذاره، بايد برم وبلاگش و پاسخي بدم. مثل سلام كه جواب دادنش واجبه... خب اين گزينه رو هم حذف كردم، چون به نظرم آمد كه مطلبي كه نوشته ميشه شايد در خواننده احساسي يا تفكري ايجاد كنه كه بخواد ابراز كنه. براي دانستن به نويسندهي وبلاگ، و براي اشتراك نظر با ساير خوانندگان، و... ؛ و حذف يا غير فعال كردن قسمت نظرخواهي اين حق رو از خواننده ميگيره... و نهايتا اين گزينه رو در نظر گرفتم كه مثل سابق بنويسم هرچند كمتر، در هر زماني كه فرصتي پيش بياد، و قسمت نظرخواهي رو هم فعال نگه دارم، تا بتونم از نظرات دوستان با خبر بشم و وقتي موضوعي بحث برانگيزه در قسمت نظرخواهي خوانندگان و خودم بتونيم تبادل نظر كنيم، ولي پيشاپيش يادآوري و معذرتخواهي كنم كه فرصت نخواهم كرد كه به وبلاگ دوستان سر بزنم، و اين انتظار رو به خاطر شرايطم از من نداشته باشن... ********* و آهنگ و رنگ زمينهي وبلاگم رو مثل اون سابق كردم، وقتي در وبلاگ در جستجوي عشق و صداقت، با اسم فرزاد مينوشتم... به ياد اون قديمنديمها...






بسيار سفر بايد...
سفري كه ظهر روز پنجشنبه شروع كرده بودم، يه ربع نيم ساعت پيش تموم شد و الان خونه هستم. روز پنجشنبه بعد از هفت ساعت رانندگي رسيدم بوكان محضر دوست قديميام دكتر علي، و شام خدمتشون بوديم. جمعه رفتيم غار آبي تاريخي سهولان بين راه بوكان و مهاباد كه جاي جالبي بود و به ادعاي بروشوري كه توزيع ميكردن، دومين غار آبي ايران بعد از غار عليصدر همدان هست. توي غار كه حسابي خنك بود، با قايق گردوندنمون و كلي خوش به حالمون شد. بعدش رفتيم مهاباد، بازار مهاباد اجناس خوبي داشت و با قيمتهاي مناسب، حدود دوسوم تا نصف قيمت اردبيل، كه آدمو ترغيب ميكرد سرِكيسه رو شل كنه و هي خريد كنه. شب مهاباد خيلي زيبا بود و حيف شد كه به همراه دكتر علي زنگ زدن و چون مريض بدحال و اعزامي داشت، مجبور شديم زود برگرديم و نشد زياد تو شهر بگرديم.
روز شنبه بعد از صبحونه از خانوادهي دكتر علي خداحافظي كرديم و راهي اروميه شديم. تو راه هم همش نگران بنزين بودم. اگه ميخواين به استان آذربايجان غربي، مخصوصا شهرهاي جنوبياش سفر كنين يكي از نگرانيهاي هميشگيون دغدغهي بنزين ماشينه، چون احتمالا به دليل قاچاق بنزين، اونجاها كمبود شديد بنزين وجود داره و اگه اشتباهي مجبور بشين بنزين بزنين، شايد چند ساعتي تو صف پمپ بنزين گير كنين.
خلاصه اين كه ظهر تو شهر زيبا و قشنگ اروميه بوديم و به توصيهي گلنازخانوم ناهارمون رو تو پيتزا 69 خورديم و بعد رفتيم بند. اين اروميهايها كه خودشونو كشتن با اين بندشون، والا ما كه چيز خاصي نديديم! اگه اينا بيان گردنهي حيران و سرعين و جنگل فندقلو و جنگلهاي مشكينشهر و اينهمه جاهاي ديدني اردبيل رو ببينن چي ميگن خدا داند! خلاصه از بدشانسي ما هنوز عصر نشده بود و خبري از دختراي خوشگل اروميه در بند نبود!!! و به طور اتفاقي متوجه شديم كه بله خواهر وسطي با شوهر و دوتا بچهاش هم اومدن اروميه گردش، و بعد از گردش در شهر زيباي اروميه برگشتمون با اونا بود. درسته كه كلي تو صف لنج درياچه علاف شديم و يه نامردي هم به پرايد لگنمون مالوند و حسابي خرج صافكاري رو دستمون گذاشت، ولي سوار كردن ماشينها به لنج و سفر بيست دقيقهاي با لنج روي درياچهي اروميه جزو خاطرات فراموش ناشدني اين سفر بود. خلاصه اين كه خودتون حساب كنين از اونجا چطور يه ضرب رانندگي كردم كه تازه رسيدم اردبيل، و به شوق رويت وبلاگ و خوندن نظراتتون، الان خسته و كوفته اين مطالب رو نوشتم و دارم پست ميكنم...
خيلي خوش گذشت جاي همهتون خالي...
پستي از بوكان
پس از هفت ساعت رانندگي در معيت خواهرم فرزانه، رسيديم بوكان، خدمت دوست گلم دكتر علي. به نظر ميرسيد مياندوآب پايان تركستان است و بوكان آغاز كردستان. و ناگهان چقدر فرهنگ مردم متفاوت شد. دو قوم ترك و كرد سالها در كنار هم زيستهاند ولي گويا مثل آب و روغن، هرگز در هم نياميختهاند. اسامياي كه همه ژ داشتند، لحن و لهجهاي كه چقدر ناآشنا بود، و فرهنگي كه چقدر با فرهنگ ما نامانوس بود. فعلا در خدمت دكتر علي، خانومش و دختر شيرينشون مائدهخانوم، و علي آقا هستيم و حسابي خراب شديم سرشون. و من شانس آوردم كه علي آقا ظرف هفتهي گذشته رايانه خريده و كارت اتصال به شبكه و ميشه از اينجا كانكت شد و پست جديد نوشت. مجدد عيد مبارك و فعلا خدانگهدار...
تبريك عيد
نيمهي شعبان
سالروز ميلاد منجي عالم بشريت،
حضرت مهدي موعود عليهالسلام
مبارك باد

دارم ميرم مسافرت، سر بزنم به دكتر علي، گفتم پيشاپيش اين عيد بزرگ رو به همهي دوستان تبريك بگم. ايام خوشي داشته باشين. يا علي

هيتلر اردبيلي!
حاجآقا، شوهر عمهي بزرگم (عمه هتي!)، تا وقتي كه سنش اجازه ميداد و ميتونست، فرش ميبافت و از اون راه امرار معاش ميكرد. حاجآقا با اينكه الان بيشتر از هفتاد سال داره، ولي چنان خجالتيه كه مثلا اگر در مجلسي يادشون بره جلوش ميوه يا چايي بذارن، روش نميشه تذكر بده. حاجآقا چند كلاس بيشتر سواد نداره، آدم عوامي هست، ولي با اين وجود، حرفاش خيلي شيرينه و مثل پدربزرگهاي قصهها خاطره تعريف ميكنه:
* * * * *
يادمه يه بار حاجآقا از بچهگيهاش تعريف ميكرد. از دوراني كه جنگ جهاني دوم در حال شروع بود. ميگفت يه روز جار زدن تو شهر كه آي ملت عصر هوا كه تاريك شد جلوي شهرداري جمع بشين. مردم كه جمع شدن؛ پردهي سفيدي آويختن و با يه دستگاه آپارات، كه كمتر كسي تاحالا چنين چيزي ديده بود، فيلمي در مورد قدرت نظامي آلمان نازي و هيتلر و رژهي سربازان و تانكها و قدرت زرهي و هوايي آلمانها نشون دادن، و كسي كه در مورد فيلم توضيح ميداد؛ مرتب از آلمان تعريف ميكرد و از عظمت و صلابت هيتلر ميگفت. فيلم كه تموم شد و چراغها رو خاموش كردن و جلوي شهرداري كه تاريك شد، يه هو يه نفر داد زد آي ملت! من اين هيتلر رو ميشناسم! اون اهل منطقهي خودمونه! اهل همين نيار هست (نيار دهستان بزرگي هست در نزديكي اردبيل كه حالا به دليل توسعهي شهر قسمتي از اون شده) و بعد چند نفر ديگه هم كه تو تاريكي چهرهي هيچ كدوم رو نميشد ديد و شناخت با شادي حرف اون مرد رو تاييد كردن، و اين طور شد كه مردم به وجد اومدن و كف و سوت زدن و باور كردن كه هيتلر اهل اردبيله و رفته در آلمان رهبر شده و دوست ما و حامي ماست، و اگه پيروز ميشه اردبيل چقدر پيشرفت خواهد كرد و چقدر خوب خواهد شد...
* * * * *
حاجآقا گفت بعدها فهميديم كه اين نقشهاي بوده از طرف دولت رضاخان كه همين بازي رو در هر شهري اجرا ميكردن، و با توجه به اين كه عموم ملت عوام بودن و دولت رضاخاني متمايل به دولت آلمان بود، با اين كارشون ميخواستن نظر مردم رو نسبت به سياستهاي دولت و نزديك شدن به آلمان، مثبت كنن...
بدون شرح!!!
گلعلي!
وقتي از كنكور قبول شدم، نشستم و از روي روزنامه همهي قبوليهاي پزشكي دانشگاه ع پ شهيدبهشتي رو كه قرار بود همكلاسيام باشن در آوردم و اساميشون رو نوشتم. يكي از اسامي كه نوشته بودم گلعلي بود.
اولين روزي كه ميرفتم دانشگاه تا در كلاس شركت كنم، قسمتي از مسير رو با پسري رفتيم. و وقتي حرف زديم فهميدم كه همكلاسيمه و بعد فهميدم همون گلعلي هست كه نوشتم، البته اسمش علي بود و گل پسوند فاميلش بود كه من اشتباهي خيال كرده بودم اول اسمشه!!!
و كم مونده بود كه برسيم دانشگاه كه بهش گفتم عليآقا! انگار لهجهي تركي داري؟ و معلوم شد كه بله ايشون هم ترك هستن و اهل مياندوآب...
و اينجوري شد كه ما دوست شديم. بعدها هم همخوابگاه شديم و همهي بخشهامون رو چه در استيجري و چه در انترني با هم گذرونديم. چندماهي هم هماتاق شديم. و وقتي پزشك عمومي بود يه بار هم رفتم مياندوآب و بهش سر زدم... و قصد دارم اين روزها هم برم و سري بهش بزنم...
*********
به پيشنهاد يكي از دوستان گلم، نشستم و چشامو در آوردم و از هزار و پونصد نفر قبولي امسال، اسم همكلاسيهامو از سايت پزشكان بدون مرز در آوردم.
كمتر از يكسوم همكلاسيها دختر هستن،
يعني خب مبارزه براي آقايون سختتر خواهد بود!!!
و اين اسمهايي كه الان فقط برام در حد يك نام و نام خانوادگي و حداكثر نام پدر و شماره شناسنامه است، ممكنه...
پينوشت: آرزو عيب است؛ اما...
دردِ دل...
موقع ظهره، باز يه غم مبهم ته دِلَمه. شروع ميكنم به علتيابي. بله باز اين ماموريت آموزشي ما دست چند نفر كارنادان افتاده و باز گيره. يه سري از كارها باز موندن... ميخواستم برم تبريز بهرام ميگه كار داره و موندم اگه برم شب كجا بايد بمونم؟ نگران خوابگاه تهران هستم. ناهار نخوردم و گشنمه... اين ماه رمضون هم كه تموم نشده باز داره مياد. اين چند روز شهريور هم اگه تموم ميشد... خسته شدم از ديدن اينهمه چهرههاي تكراري و آدمهاي غير قابل تحمل... حوصلهي هيچ كاري رو ندارم...
* * * * *
چه خوب ميشد كسي ميبود آدم باهاش درد دل ميكرد...
بازگشت مغزها!!!
سه سال پيش، به آقا مهدي كه داشت دكتراي كامپيوترش رو تو كانادا ميخوند، يه ايميل زدم و ازش خواستم تا برام از فرهنگ و زندگي اونجا بنويسه. جوابش كوتاه و در حد يه A4 بود، از احترام عميقي كه مردم به همديگه ميذارن نوشته بود، از امنيت و اينكه مردم چنان قانون و بهداشت رو رعايت ميكنن كه تو اين چند سال چشمش به يه پليس يا حتي يه سوپور هم نخورده، از احترام عميق به طبيعت، و از رفاه مردم... مطالبش چنان تكاندهنده بود كه اون شب از ناراحتي خوابم نبرد، كه چرا ما با اينهمه منابع و ثروت، تو اين وضع و اوضاع زندگي ميكنيم و هيشكي احساس رضايت نميكنه...
* * * * *
آقا مهدي دكتراشو گرفت و دو سال هم تو يكي از دانشگاههاي كانادا هيات علمي شده بود، تا اينكه عصري برادرم گفت جمع كرده و برگشته ايران... و هردو افسوس خورديم كه چرا آدم بعضي وقتها دچار بلاهتي به اين عظمت ميشه...
دوستان صدّيق!
ـ الو؟ سلام آسيدتقي ره
ـ سلام! چطور شد ياد ما كردي حسن آقا؟
نكنه باز با رييستون دعوات شده افسرده شدي؟
خانومت كه زايمان كرد، بخيههاي سزارين كه مشكلي نداره؟ حتما بچه مشكلي پيدا كرده! شايد هم باز فشار خون پدرزنت بالا رفته؟ آها! باز زانوي مامانت درد ميكنه! شايد هم ميخواي در مورد يه دارو ازم بپرسي؟
* * * * *
خيال نكنين دارم اغراق ميكنم ها! بعضي از دوستيهاي ما به عنوان يه دكتر اينجوريه! خب من هم پيشاپيش ازش ميپرسم كه مجبور نشه اولش زياد مقدمهچيني كنه و الكي از زمين و آسمون ببافه تا بره سر اصل موضوع. خودم ميپرسم كه زود برسه به علت يادكردن ما!
دولت سازندگي!!!
مرد فرياد زد: «اوهوي جـ...ه! پنج تومن ميدم، بريم پشت كوه...»
زن گفت: «گول اخلاق خوشِتو بخورم، پول زيادتو، يا راه نزديكي كه بايد بريم؟!!!»
* * * * *
حكايت دولت است و انگيزهسازي براي كاركنانش...
ما نيستيم!!!
بهرام گفت: «هنوز يه سال نشده كه نامزديم. غير از عقد، هيچ مراسم رسمي نداشتيم، ولي تا حالا پنج ميليون تومن خرجم شده...» گفتم: «شرمنده؛ من نيستم!!!»
كور كوري تاپار؛ سو چوققوري!
آقا معصوم، دبير بينش اسلامي سال اول دبيرستان ما، عقايد مخصوصي داشت. يادمه يه بار سر كلاس درس گفت: «سعي كنين تهذيب نفس و خودسازي كنين و آدمهاي خوبي بشين، بدونين كه به عنوان همسر آيندهتون، كسي رو پيدا خواهيد كرد و كسي قسمتتون خواهد شد كه اخلاق و افكارش شبيه خودتون باشه...»
* * * * *
آقا معصوم بعدها رفت و پزشكي خوند و نهايتا روانپزشك شد. و شايد شنيده باشيد گفتهي يكي از انديشمندان رو كه گفته، عجيبترين چيز در زندگي اينه كه گاه حرف راست رو بايد از ديوانه شنيد!!!
* * * * *
يكي از اساتيد ما سر كلاس نتيجهي تحقيقي رو شرح ميداد. ميگفت بعد از اين كه ده سال از ازدواج عدهاي از زن و شوهرها گذشته بود، عكس مردها رو باهم و عكس زنها رو باهم، يه جا گذاشتن و مثل ورق حسابي هم زدن و به طور اتفاقي نشون عدهاي شركت كننده در آزمون كه هيچيك از اين زوجها رو نميشناختن قرار دادن و ازشون خواستن تا با درنظر گرفتن اين حقيقت كه اينا دوبه دو زن و شوهر هستن، از روي حدس خود عكس زن و شوهرها رو كنار هم قرار بدن. نتيجه اين شد كه با ميزان صحت بالايي، شركت كنندگان در آزمون عكسهاي زوجها رو به طور صحيح كنار هم جور كرده بودن...
* * * * *
من خودم به حرف دكتر معصوم عملا و از روي تجربه رسيدهام و اعتقاد پيدا كردهام، چون مثالهاشو در بين آشنايان زياد ديدهام. مثلا آقا حميد و زنش هردو هيستريك و اعصابخوردكن هستن، اميرآقا و شهنازخانوم هردو هيجانطلب هستن، پسرخاله و سروناز هردو كمي خر تشريف دارن (اسامي مستعار است!!!)
و قسعليهذا...
* * * * *
دكتر حبيب گفت در انتخاب همسر، در اولين برخورد عقل و منطقت رو تعطيل كن و فقط به احساست اهميت بده. نذار منطق گولت بزنه. به نظرم احساس آدم در اولين برخورد، ميتونه جور بودن يا نبودن دو نفر رو كاملا تشخيص بده...
توضيح: عنوان اين پست يك ضربالمثل تركي است به اين مفهوم: كور كور را مييابد؛ و آب چاله را!
كه هرچه ديده بيند...
سالها پيش، فكر ميكردم اگه آدم كسي رو دوست داشته باشه، مهم نيست طرف كجا باشه، حتي اگه در يك سيارهي كوچيك تو يه كهكشان دوردست هم باشه، تنها اون سياره هست كه در جهان براي آدم مهمه، و مركز توجه عقل و دل آدم همون يه نفره
... و بعد با خودم ميگفتم، مثل اين كه سرعت عشق از سرعت نور بالاتره!
* * * * *
ولي اين روزها راه بين ديده و دل داره برام مهمتر ميشه...
غمهاي واقعي
ماهي دو سه تومن درآمد، زن همكار، بچه، مطب و دو سه تا خونه... به نظرم موقعيت كاري مناسبي براي يه پزشك عمومي استخدامي بود و ميتونست زندگي شاد و خوشبختي رو تضمين كنه...
* * * * *
در سفر قبليام به تهران فرصت شد با دوست قديميام يكي دو ساعت با هم تنها باشيم و چرخي بزنيم و از قديمنديمها يادي بكنيم...
* * * * *
نميدونم چي شد كه يههو بند دلش باز شد. برام گفت كه يك و نيم ساليه كه كار خانومش تو خونه همش گريه و زاريه.
از وقتي كه دخترش در يك و نيم سالگي، بعد از اين كه شروع كرده بود به زبون باز كردن، ناگهان ديگه هيچي حرف نزده و از همه، حتي از پدر و مادرش بريده و ميشينه يه گوشه و فقط با خودش بازي ميكنه، و از اون موقع تا حالا هيچي حرف نزده مگر ديروز كه يه بار بابا گفته... گفت كه كلي پي تشخيص و درمان دختربچهاش دويدن و تشخيص Mutism، بيمارياي با پيشآگهي بسيار بد براش گذاشته شده. يعني اميدي به بهبود بيماري رواني بچه نيست و حداكثر با كلي كاردرماني ميشه ذرهاي از رفتار گوشهگيرانهي بچه رو اصلاح كرد...
و اون باز گفت و گفت. از غمهاي واقعي يه آدم متاهل، نه از غصههاي خيالي مجردي مثل من. و من واقعا ناراحت شدم، براش و براي بچهاش دعا كردم، و فكر كردم كه من تحمل چنين سختيهايي رو ندارم، خدا رو شكر كردم كه منو اينطوري امتحان نكرده، و ازش خواستم منو دچار اينجور غمهاي جانكاه نكنه...
اما...؟
دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه، هرچي بيشتر بموني رفتنت سختتر ميشه، و اگر رفتي جاي پاهات واسه هميشه ميمونه؛ اما...
۞ ۞ ۞ ۞ ۞
مطلب بالا رو يكي از دوستان برام اس. ام. اس. كرده بود. به نظر شما سه نقطهي بعد از اما چه خواهد بود؟
باز هم: نرگس!
يادم مياد اون اوايل كه سريال نرگس شروع شد، در اين وبلاگ مطلبي در موردش نوشتم و اشاره كردم كه اين سريال به نظر مجموعهي خوبي مياد و با سريالهاي ديگهي صدا و سيما فرق ميكنه. البته خودم خيلي زود فهميدم كه نه! در اين حد هم نيست و ارزش نگاه كردن و تعقيب كردن رو نداره. امروز عصر كه تكرار قسمت ديشب رو ميديدم، لازم دونستم كه اين پست رو بذارم و رسما حرف قبليام رو پس بگيرم. مثل اين كه اين سريال هم مثل ساير مجموعههاي تلويزيوني سيما، از جنس سوهان روح بوده! باز كاراكترهاي فيلم دچار اشتباههاي مسخرهاي ميشن كه بچه هم اون كارا رو نميكنه، باز همه احمق تشريف دارن و بينندهي فيلم به خاطر حماقتهاي اونا بايد همش حرص بخوره، و اين كه در هر قسمت بايد حداقل دو سه نفري زِر زِر راه بندازن و آبغوره بگيرن و اعصاب بيننده رو خط خطي كنن!!! حيف نيست سريالهايي مثل پاورچين، نقطه چين و شبهاي برره؟ حالا كجان اون ...هايي كه در بالاترين مراجع تصميمگيري راجع به شبهاي برره نطق ميكردن و اونو مضر حال مردم ميدونستن؟ صرفا به اين خاطر كه داشت بعضي عادات و اعتقادات نادرست جامعه رو به قصد اصلاح با كمي بزرگنمايي طنزآلود نشون ميداد؟ خب همونا بيان سر و صدا راه بندازن كه اين سريال نرگس داره رو اعصاب ملت راه ميره! عمرا اگه اين آقايون عزا دوست غصهپرور بكنن!!! نونشون از گريه كردن و گريوندن ملت در مياد خب!!!
موج نو!
امروز كه برگشتم، ديدم بله دو هفته از انتصاب رييس خيلي بزرگ آقاي دكتر عدل نسبي!!!
نگذشته كه معاون پشتيباني و معاون امور آموزشيودانشجويي جديد آقايان جودي ابوت(!) و دكتر باعرض معذرت(!) در حال انتصاب هستن و مراسم توديع و معارفهاي در جريانه... عدهاي از رووساي جزء بركنارشدهي سابق خوشحال كه دوباره از گاراژ بيرون ميان
، و عدهاي از روساي فعلي غمگين كه كمكم دوران اونا هم داره به سر مياد
!!! و اين وسط كارمند بود كه به ريش رووساي رونده و آينده ميخنديد
و بازار حدسها و شايعات داغ بود كه دامن اين موج تا كجاها و تا چه كساني را خواهد گرفت!!!
دارم ميام به تهرون...
امشب با حبيب آقا راه ميافتيم، فردا صبح تهران هستيم انشاءالله.
اميدوارم در يك روز بتونيم ثبت نام رو تموم كنيم و فردا عصر برگرديم. بابا نيازي به فرش قرمز و قربوني و اين چيزا نيست!!!
در جستجوي «اَر»!!!
همكارم ليلا گفت: «اين زهرا هم دختر خوبيه ها! هم خوشگله، هم سر و زبون دار، درسش كه عاليه، قد و قوارهاش هم بد نيست، مومن و محجبه هم كه هست...»
* * * * *
زهرا از وروديهايي هست كه اولين دوره رو باهاشون درس داشتم و زياد يادم نمونده بود. پارسال اين موقعها بود كه اومده بود محل كارمون و از من در مورد نحوهي درس خوندن و رفرنسها ميپرسيد. بعدش هم چندبار اومد و باز راهنمايي خواست و كتاب ازم قرض گرفت. به نظر دختر صميمي و شيريني مياومد...
* * * * *
ليلا بار ديگه گفت: «امروز زهرا رو باز ديدم. تو سالن وايستاده بود و با آقاي دكتر اونبيريوز(!) يك ساعتي تو سالن شيرين حرف ميزدن...»
* * * * *
امروز تو بيمارستان زهرا رو ديدم كه همراه يه انترن اومده بودن دنبال كارهاي آموزشي. جالبه كه به نظرم اومد چون همراه اون آقاي دكتر بود، رفتارش با من خيلي سرد بود و انگار نه انگار كه اين همون زهراست...
* * * * *
و تو حياط باز ديدمش كه وايستاده و با يه انترن پسر ديگه شيرين دارن گل ميگن و گل ميشنون...
* * * * *
من كه اصلا خوشم نيومد؛ نه به خاطر خودم...
وادي ترديد
وقتي كرم ميخواهد به پروانهاي زيبا تبديل شود، پيلهاي ميبافد، و بعد از مدتي، به سختي پيله را سوراخ كرده و از آن خارج ميشود...
بسياري از حشرات در دوران رشد و تكامل خود، پوست اندازي ميكنند، به سختي از پوستهي قبلي كه ديگر براي جثهي جديدشان تنگ است رها ميشوند، و در پوستهاي جديدتر و بزرگتر، تكامل خود را ادامه ميدهند...
آدمي در مسير رشد خود، اعم از اجتماعي و اقتصادي و فكري، دورانهاي سختي را پشت سر ميگذارد تا بتواند پلههاي ترقي را بپيمايد...
* * * * *
به گمان من، در مسايل ديني و اعتقادي، در عبور از مراحل پايينتر يقين به مراحل بالاتر آن، بايد دوران سخت شك و ترديد را گذراند و با صبر و استقامت، بر آن فايق آمد...
دلدرد
بيمار آقاي پنجاه سالهاي بود كه به اورژانس اومده بود. وقتي گفت دلم درد ميكنه؛ به شوخي بهش گفتم دل من از تو بيشتر درد ميكنه! برو بخواب رو تخت معاينه تا بيام معاينهات كنم...
* * * * *
ايام عيد بود و بخش جراحي رو در بيمارستان شهداي تجريش ميگذرونديم. براي اين كه تعطيلات رو به خونه هم بتونيم سر بزنيم، سه روز پشت سر هم كشيك واي ميايستاديم و سه روز ديگه ميرفتيم شهرستان. و در اين كشيكهاي هفتاد و دو ساعته، هر بيست و چهار ساعت به زور وقت ميكرديم دو ساعت بخوابيم... و گاه واقعا اونقدر وضعم خراب بود كه حال نداشتم از جام پا شم و مريضا رو معاينه كنم...
* * * * *
مريض مشكل جراحي نداشت، بعد از چند ساعت تحت نظر، وقتي با دستورات دارويي مرخص ميشد بهم گفت: «آقاي دكتر از اين به بعد به هيچ مريضي نگو من حالم از تو بدتره!!! باور كن وقتي اين حرف رو بهم زدي، همهي اعتماد و ايمانم رو به شما و سيستم اورژانسي كه به خاطر مشكلم به اون مراجعه كرده بودم، از دست دادم؛ و اين حرفتون منو خيلي خيلي ناراحت كرد!!!»
* * * * *
و من حق رو به اون دادم...
بركت زندگي
وقتي آزي از شروع زندگي مشترك خواهر بزرگش منيژه حرف ميزد، كلي ذوق ميكرد. ميگفت كه چطور با سختترين شرايط زندگيشون رو شروع كردن و حتي توصيف ميكرد وقتي اولين بار رفته بوده خونهي اجارهاي كه شوهر منيژ اجاره كرده بود، ديده بوده كه همهي وسايل زندگيشون يه موكته و چندتا ظرف و با شرايط زندگي دانشجويي ساختهاند ولي احساس خوشبختي ميكنن... از اونايي كه موقع شروع زندگي مشترك به هم قول ميدن سختترين شرايط رو به خاطر همديگه تحمل كنن و ميكنن، نه اونايي كه پس از چندماه سختي تحملشون تموم ميشه و نق و نوقشون شروع ميشه و شروع ميكنن بناي ناسازگاري و بدخلقي گذاشتن...
* * * * *
امروز آقا امير با زن و پسرش مهمونمون بودن. هشت نه سال قبل اميرآقا با حداقل زندگي مشتركشو در يك اتاق سه در پنج شروع كرد... بعد از ازدواج هم بدشانسي آورد و اون شغل نيمبندش رو هم از دست داد، و سالها اون و خانومش سختترين شرايط زندگي رو تحمل كردن...
امروز اميرآقا با ماشين خودش اومده بود اردبيل، و ميگفت موفق شده براي خودش در تهران خونهاي بخره... و من واقعا خوشحال بودم از اين كه ميديدم بعد از تحمل اين همه سختي، بالاخره هم اون و هم خانومش تونستن شغل مناسبي پيدا كنن و تونستن زندگي موفقي رو پايهريزي كنن و احساس خوشبختي ميكنن. براشون آرزوي سعادت و شادي بيشتر در زندگي دارم...
شاگرد و اوستا!
حاج خانوم به سارا گفت: «دستت درد نكنه مادر بزرگ! خونه رو مثل دسته گل كردي، سبزيها رو هم كه پاك كردي... سفيدبخت شي ايشالا! بهت گفته بودم كه: برا من كار كن؛ خودت هم كار ياد بگير!!!»
* * * * *
به رييسمون گفتم، يه ماه بيشتر مهمونتون نيستم ها! اين كار ما هم خيلي تخصصيه، فردا ميبيني رفتم و كسي نموند اين چيزا رو بلد باشه انجام بده! يكي رو بفرست اين واحد تا نرفته كارهام رو يادش بدم!
و اين طوري شد كه آقا مراد از ديروز شد همكارمون... امروز چندتا كار بهش دادم گفتم اينا رو انجام بده و خودم جيم شدم رفتم دنبال كارهاي اداري... به آقا مراد گفتم: «برا من كار كن؛ خودت هم كار ياد بگير!!!»
مراسم روز پزشك
ساندويچم رو خوردم، دوغ رو نوشيدم و سيب و موز رو آوردم تا تو خونه بخورم. بعد از دو و نيم ساعت گوش كردن به اراجيف آقايان، اين بود شام مراسم روز پزشك!!!
من موندم چرا اين آقايون درك نميكنن كه ديگه زمان سخنرانيهاي طولانيمدت گذشته و نبايد ملت رو با حرفهاي چرت و پرت خسته كرد. موندم كه چه لزومي داره كه مجري روز پزشك يه پرستار باشه كه بياد و شعر تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد رو بخونه!!! آقاي پرستاري كه مثل كامپيوترهاي 486 هر ديقه هنگ ميكنه و كلمات تو دهنش گير ميكنن. من نميفهمم معاون استاندار در چنين مراسمي چه غـ...طي ميكنه كه بياد با حرفاش ملت رو بخندونه...
واقعا مراسم روز پزشكمون خيلي خندهدار بود و بعد از يه روز سر و كله زدن با اين دزداي سر گردنهاي كه به خاطر ماهي دويست سيصد هزارتومن پول ماموريت آموزشي، ميخوان ما رو از چهار سال مطبداري محروم كنن و با اين نفهميشون حسابي حالمونو خطخطي كرده بودن، سبب انبساط خاطر شد! خدا امثال اين احمقها رو بيشتر كنه كه حداقل ملت يه كم بيشتر بخندن...
* * * * *
دكتر حبيب گفت قبل از شروع دوره كتابها رو شروع كن بخوني. اگه بخوام به توصيهاش عمل كنم، يعني اين كه كمكم بايد اين اعتياد به رايانه و اينترنت رو كم كنم و به عبارتي يواشيواش بساط وبگردي و وبلاگنويسي رو جمع كنم، يا اين كه خيلي كمترش كنم. خب حداقلش اينه كه شما از خوندن اراجيف ما راحت ميشين!!!

