پرسش
رشد و پيشرفت علم، مرهون كساني است كه سووالهاي صحيح طرح كردهاند...
شايد كساني كه پرسشهاي مناسب پرسيدهاند، به اندازهي كساني كه پاسخهاي صحيح را يافتهاند در پيشرفت علم نقش داشتهاند...
شايد محققهاي بزرگ، پرسشگران بزرگي بودهاند...
*
*
*
*
*
چه خوب است كه هميشه در ذهن خود پرسشهايي داشته باشيم، و از كنار هر اتفاقي به راحتي نگذريم...
چه خوب است كه خود را از هرچه و هميشه پرسيدن منع نكنيم...
چه خوب است كه ذهن خود را به هميشه پرسيدن، و درست پرسيدن عادت دهيم...
بهداشت دهان و دندان
ديوونه
ديروز، وقتي از محلهي اوچدكان ميگذشتم، يه ديوونه ديدم! يه ديوونه از اون ديوونههاي قديم!!!
* * * * *
يادمه اون قديمنديما، وقتي ما بچه بوديم، هر محلهاي براي خودش يه ديوونه داشت. و چندتا ديوانهي اساسي هم بودن كه فرامحلهاي(!) و مشهور در كل شهر بودن. ديوانهها جزو شناسنامه و مشخصات هر محلهاي دونسته ميشدن، و مايهي تفريح بچهها! گاهي بچهها ديوونهها رو اذيت ميكردن، گاه باهاشون بازي ميكردن، و گاه به كارها و حرفهاشون ميخنديدن. گاه از بعضي از اين ديوونههاي فرامحلهاي حرفهاي حكيمانهاي شنيده ميشد كه بين مردم شهر نقل ميشد، مثل اون ديوونهاي كه وقتي افسر ژاندارمري يه سيلي به صورتش كرد با بغض و مظلوميت برگشت و گفت: «خدا اين همه ستاره تو آسمون داره و منو نميزنه، تو با سهتا ستاره رو دوش، خودتو بالاتر از خدا دونستي كه منو زدي؟»
* * * * *
در دوران دانشجويي، وقتي رفتم بخش روانپزشكي با خودم گفتم اين بخش پر خواهد بود از آن جور ديوانهها، ولي قضيه فرق ميكرد. بيماران بخش كساني بودن كه پس از دو روز بستري، تحت تاثير داروهاي پيلافكن روانگردان، ساكت و آروم ميشدن و تو خودشون فرو ميرفتن تا دورهي جنونشون كه تحت تاثير داروها به يك ششم مدت معمول خودش كاهش پيدا ميكرد سپري بشه، و بعد ترخيص ميشدن. شايد هم اگه اين بيماران درمان نميشدن بيماريشون مزمن ميشد و ميشدن اون ديوونههاي اساسي، از اون ديوانههاي قديم كه ديگه به ندرت گير مياد...
* * * * *
و من دلم براي ديوونهها تنگ شده، ديوونههايي كه حرفهاي حق رو با سادهترين عبارات بيان ميكردن!
مطبوعات
از مغازهي جلوي پاساژ وليعصر يه سهگوش خريدم، و ضمن گاز زدن بهش، جلوي دكهي مطبوعاتي ايستادم و به مجلهها نگاه كردم...
* * * * *
اين روزها مقالات كيهان فرهنگي سال شصت و هشت رو ميخونم. مطالب و مقالات اون خيلي پُربار هستن، و عليرغم اينكه هفده سال از عمرشون ميگذره، باز خوندنشون لذتبخش و مفيده.
تا چندسال پيش كه هفتهنامهي گلآقا منتشر ميشد، تنها مجلهاي كه ميخريدم و به نظرم ارزش خوندن داشت همين هفتهنامه بود، و اين روزها كه اصلا هيچي نميخرم...
* * * * *
مثل هميشه امروز هم از تماشاي اين همه مجلهي رنگ وارنگ هيچ حال نكردم. تعدادي از مجلات، مجلاتي هستن كه از قديم و نديم به موضوعات خاصي ميپردازن، مثل سروش كه اكثر فيلم و سينماست، كيهان ورزشي در مايههاي ورزشي، كيهان بچهها براي بچهها، و امثالش. حدود يك سوم مجلات انواع مجلههاي جدول بودن كه نشوندهندهي آمار بالاي بيكاران و علافان در مملكته! و براي خوشگل كردن جلدشون عكس بازيگران و مجريهاي تلويزيون و سينما رو چاپ كردهبودن، و بقيه هم مجلات در پيتي كه از هرجايي مطلبي به عاريه گرفتن و معلوم نيست ورزشي هستن، هنري، سينمايي، ادبي، علمي، سياسي يا چيز ديگه؟ مرام و مصبشون نامعلومه! با موضوعات بيارزش و شعرهاي بيمحتوا كه دور زدن تو اينترنت بيشتر از خوندن چنين مجلاتي مفيده. و باز جلدهايي شلوغ و پلوغ مثل مغازهي عطاري، و باز عكس زهلمگتميشهايي مثل فرزاد حسني و امثالهم. و براي من عجيب بود در كشوري كه سينماي اون ورشكسته است، چرا جلد مجلاتش بايد پر باشه از عكس هنرپيشهها؟ همون فرزاد حسني اويونبازِ ... كافي نيست؟
* * * * *
و يه مجله با جلدي ساده نظرم رو جلب كرد، وقتي بازش كردم ديدم بله اين هم پره از تبليغات! انگار ملت ميخوان پول بدن كه در اِزاي خوندن دوتا مقالهي مسخره و سه تا شعر بيمعني، شونصدتا تبليغات رو بخرن!!!
و سهگوش تموم شدهبود و ميخواستم برگردم كه به طور اتفاقي مجلهاي با جلدي ساده و جالب نظرمو جلب كرد. همشهري ماه با صدوچهلوشش صفحه و فقط پونصد تومان! و بدون آگهي! چند ورقي هم زدم ديدم مثل اين كه مطالبش ارزشمنده! خريدم و رفتم لبهي سكوي حياط بقعهي شيخ صفيالدين اردبيلي نشستم و مجله رو ورق زدم...
قطعا حمايتهاي شهرداري تهران هست كه تونسته مجلهاي بدون آگهي و با اين همه صفحات و مطالب جالب رو با اين قيمت به چاپ برسونه. و چون شهردار تهران از زخمخوردههاي انتخابات سوم تير هشتادوچهاره، مجله حالتي انتقادي داره و در مايههاي پاچهخاريِ صرف دولت نيست و همين هم مطالبشو جذاب و شايد گاه واقعي كرده...
و آرزو كردم ايكاش همهي مطبوعات ما مطالبي داشتن كه ارزش خوندنشونو داشت... ايكاش مطبوعاتمون به جاي فرهنگ سازي و ارتقاي فرهنگ، خودشون مروج فرهنگ عاميانه و كوچهبازاري نبودن... ايكاش...
خوشبختی
پُربارتر
بهناز ميگفت: «فكر ميكردم وقتي كه گواهينامهي رانندگيمو بگيرم خيلي خيلي خوشحال خواهم شد؛ همش در آرزوي گرفتن گواهينامه بودم؛ ولي حالا كه گواهينامه رو گرفتم، احساس ميكنم احساسات درونم هيچ تغييري نكرده، شور و اشتياق و تلاش براي گرفتن گواهينامه بيشتر از الان حال ميداد!!!»
* * * * *
يادمه پارسال اين موقعها، آرزو داشتم دو ساعتي وقت آزاد ميداشتم تا بتونم يه دوري تو شهر بزنم. از بس كه درگير درسخوندن بودم كه حتي اگه يك ساعت وقت هم داشتم، باز نميتونستم با خيال راحت برم بيرون و يه گشتي بزنم. به حال اونايي كه بيخيال تو خيابون چرخ ميزدن حسوديم ميشد...
* * * * *
امروز مثل خيلي از اين روزها، رفتم و شهر رو پياده گز كردم. از خيابان معلم كنار رودخانهي بالخلو تا ايستگاه سرعين، از اونجا تا شريعتي و چهارراه و سيمتري، و بعد رفتم داخل بازار و از تازهميدان سر در آوردم. و از اونجا از بين ميوهفروشيهاي پيرعبدالملك گذر كردم. همهاش شلوغي شهر بود و اجناسي نو كه تو مغازهها به مشتريها چشمك ميزدن، ميوهفروشها كه فرياد ميزدن و براي ميوههاشون تبليغ ميكردن، دخترايي كه خودشونو عروسك كرده بودن و پسرايي كه براي ذخيرهي آخرت(!) ديد ميزدن و تيكه ميپروندن، طلاهاي خوشرنگ داخل طلافروشيها، ماشينهاي نو توي نمايشگاههاي اتومبيل كه نور لامپهاي رديف سقف رو از رو بدنه و شيشههاشون به بيرون ميتابوندن، و خيلي خيلي چيزاي قشنگ ديگه...
* * * * *
ولي ديگه حسرت ديدن اين چيزا رو نميخورم. چندبار گشتن تو اين شلوغيها و سپردن خود به حركت جمعيت كافيه، حالا ديگه احساس ميكنم كه عمرم به بطالت ميگذره، بايد هرچه زودتر معناي جديدي براي زندگيام پيدا كنم كه لحظههاي پُر ارزش اونو پربارتر كنه!!!
جنگِ نابرابر
در اين سوي ديوار، آتش و اشك و آه،
و در آن سو خشم و كينه و غضب!
در اين سو تنها سلاح دفاع از جان: سنگ و فلاخن و حداكثر كاتيوشا،
و در آن سو هواپيماهاي جنگي، ناوهاي جنگي، غرش توپخانهها، و سلاحهايي كه عقل جن هم به آنها نميرسد!
در اين سو مردمي كه بيش از پنجاه سال است كه از خانه و كاشانهي خود آواره شدهاند،
و در آن سو مردمي كه زميني از خود ندارند و همه غاصب!
در اين سو كساني كه هر روز فرزندان و مادرانشان در خون خود فرو ميغلتند،
و در آن سو كساني كه براي كشتن و دريدن آموزش ميبينند!
در اين سو مردمي كه هر تشكلشان تروريستي شناخته ميشود، و حتي كشوري كه حداقل در ظاهر صرفا در سخن از آنها حمايت ميكند حامي تروريست ناميده ميشود،
و در آن سو كشوري تروريست كه وقيحانه نقشهي ترور مردم بيدفاع شهرها و روستاها و حتي مسوولين قانوني آنها را ميكشد و به اجرا ميگذارد!
در اين سو دولتي كه كوچكترين حمايت از او، با سختترين مجازاتهاي بينالمللي روبرو ميشود،
و در آن سو دولتي كه پشتش به امريكا گرم است و ميداند هر قطعنامهي عليهاش، وتو خواهد شد و تازه به فرض هم كه قطعنامهاي عليه او تصويب شود، چه لزومي به اجراي آن در خود ميبيند؟!
در اين سو همه مظلوميت،
و در آن سو همه ادعاي مظلوميت!
در اين سو فلسطين و لبنان در خون غلطيده،
و در آن سو اسراييل جنايتكار!
غمي مبهم
براي تبريك روز مادر به مامانم، امروز همه جمع بودن. خواهرهام، عروسمون و داداشم، و بچهها، و خلاصه روز خوبي بود. و درسته كه شكر خدا نعمت داشتن مادر ازمون گرفته نشده، و اميدوارم اين نعمت همچنان گرفته نشه؛ ولي غمي مبهم و گنگ تو دلم بود... چي ميشد كه غير از تبريك گفتن امروز به مادرم، كس ديگهاي هم تو زندگيام بود كه ميتونستم روز زن رو بهش تبريك بگم؟!!!


* * * * *
زياد رومانتيك نشين، مطلب هنوز ادامه داره:
* * * * *
امروز پروين يه چندتا ضربالمثل ايميل كردهبود. يكي از اونا خيلي جالب بود؛ نوشته بود:
با ازدواج، غمهاي مبهم و خيالي به غمهايي روشن و واقعي تبديل ميشن!!!



خيلي معمولي
گاه، وقتي ميرم وبلاگهاي مختلف سر ميزنم، احساس ميكنم كه بايد نويسندهي بعضي از اين وبلاگها آدم خيلي خاصي باشن. مثلا خيلي غمگين، خيلي بيبند و بار، خيلي عجيب و غريب، و امثال اينا.
و بعد پيش مياد كه از روي كنجكاوي با بعضي از نويسندههاي اين وبلاگها (بعضي از شماها كه الان دارين اين سطور رو ميخونين!) چت كنم. و پس از سه چهار بار چت هست كه متوجه ميشم خيلي از ماها مثل همايم، آدمهايي با علايق، آرزوها، ترسها و اميدهاي شبيه هم... آدمهاي خيلي خيلي معمولي!!!
* * * * *
و البته ميشه به نوع ديگهاي هم اين قضيه رو تفسير كرد، اينكه من خودم يه آدم خيلي معمولي هستم و طرف مقابلم مجبور ميشه در چت با من، خودشو يه آدم خيلي معمولي نشون بده!!!
فرهنگ سازان!

سالروز ميلاد باسعادت دخت نبي اكرم حضرت فاطمهي زهرا سلامالله عليها و روز زن مبارك باد

* * * * *
آقا مراد ميگه: «خدا بگم چيكار كنه اون كسي رو كه اين روز زن رو مد كرده! حالا تو خونهها همش دعواست. سر هديهاي كه بايد برا خانوم بخري... بايد يه هفته ازش فقط تعريف كني... روزگارمون سياهه!»
ميگم: «آسوده منم كه.... از قيمت جو خبر ندارم!!!»
*********
اين برنامهي روز زن و هديه بخر و از اين حرفها حدود چهار پنج سالي هست كه حسابي مد شده. به نظر من اين صدا و سيما بوده كه بيشترين تاثير رو در اشاعهي اين قضيه داشته. خلاصه هرچي باشه در مملكت كتاب ناخوان و روزنامه ناخوان، اين تلويزيونه كه بيشترين تاثير رو در فرهنگ سازي داره...
در هفت هشت سالي كه در تهران درس ميخوندم، از چندتا از اخلاق تهرانيجماعت خوشم نمياومد، يكيشون اين يد طولايي بود كه در خاليبندي داشتن
، و ديگري هم چشم و همچشمي وحشتناكي كه در قشر نسوانشون رواج داشت...
و حال چه ميشه كرد كه غير از يك شبكهي استاني، معدن همهي شبكههاي سيما در تهران واقع شده، و اونا هستن كه اخلاق و منش و روششون رو به شهرستانها صادر ميكنن...
همايش
يادم مياد اون قديمنديما، بعضي وقتها وبلاگنويسان عالم با هم قرار ميذاشتن و در روزي خاص در جايي جمع ميشدن و از نزديك با همديگه آشنا ميشدن. حتي بعضي از اونا هم مياومدن و عكس ميانداختن و در وبلاگ خودشون اين عكسها رو ميذاشتن و چهرههاي مشهور وبلاگنويسي(!) رو با تصويرشون معرفي ميكردن. حالا اين قضيه چه مزايا و معايبي داشت و به چه نتايجي منجر ميشد من خبر ندارم، ولي به نظرم چنين حركتهايي ميتونه بَدَك نباشه! خيلي دوست داشتم هفتهي پيش رو كه انشاءالله از جمعه تا يكشنبه در تهران خواهم بود چنين همايشي ميبود و منهم ميتونستم در اون شركت كنم. خلاصه چه ميشه كرد؛ آرزو بر جوانان عيب نيست!!!
Thought Broadcasting & Thought Insert
براي همه پيش ميآيد كه گاه احساس كنيم در برخورد با افراد، نيت خير دارند يا نيت شر. اگر در كلاس درسي حاضر شويم، مطالب را بهتر از زماني كه به فيلم ضبطشدهي آن كلاس نگاه كنيم درك ميكنيم، و به عبارتي جو و فضاي حضور در كلاس، به انتقال مفاهيم از ذهن استاد به دانشجو كمك بيشتري ميكند.
* * * * *
دو علامت ذكر شده در عنوان اين پُست، جزو علايم مشخصهي اسكيزوفرني ميباشند. اسكيزوفرني شديدترين نوع جنون است كه در كنار اختلالات قطبي (شامل افسردگي شديد و اختلال دوقطبي)، اكثريت بيماران بخشهاي روانپزشكي را تشكيل ميدهد.
* * * * *
Thought Broadcasting به مفهوم انتشار فكر است. بيمار تصور ميكند كه تفكراتش، در فضا منتشر ميگردند،؛ در حاليكه يك فرد سالم ميداند كه افكارش محدود به مغز خودش هستند و تا آنها را بازگو نكند، كس ديگري از آنها باخبر نخواهد شد.
Thought Insert يا تزريق فكر به اين معناست كه بيمار اسكيزوفرنيك احساس ميكند افكاري كه در مغز او هستند از جاي ديگري يا توسط كس ديگري، در مغز او گذاشته ميشوند. در حاليكه يك انسان عادي ميداند كه چنين چيزي مقدور نيست.
* * * * *
با توجه به اين كه بيماريهاي رواني اكثرا دوسوي طيف سلامتي هستند، يعني وقتي يك خصوصيت عادي رواني در يك فرد با شدت يا ضعف مبالغهآميزي تظاهر ميكند، او را در دستهي بيماران رواني قرار ميدهد، شايد ايندو نشانه نيز تظاهر مبالغهآميز خصوصياتي طبيعي در افراد باشند. همانطور كه حضور در كلاس يا برخورد نزديك با افراد اين احساس گُنگ را به آدمي ميدهد كه طرف مقابلش چه حرفي براي گفتن دارد يا چگونه آدمي است و چه نيتي دارد، شايد در بيماريهاي رواني كه قسمتهايي از مغز درست كار نميكنند، مهار از روي قسمتهاي ديگر مغز كه تواناييهايي بالا براي درك افكار ديگران دارند و در افراد عادي در حالت مهار قرار دارند برداشته ميشود، و چنين بيماراني احساس انتشار افكار يا تزريق افكار پيدا ميكنند. و شايد بتوان با تمرين، و بدون آن كه دچار اسكيزوفرني بود(!)، بتوان به چنين تواناييهايي دست يافت و چنين استعدادهايي را در خود شكوفا نمود.
شأن دولت
ديروز يكي از زَهلَم گِتميشهاي محل كار گير داده كه مرحوم آقاي دكتر سيدتقي (ره)! لباس آستين كوتاه پوشيده و مسايل فرهنگي رو در پوشش رعايت نميكنه! و حالا كل ماجرا اينه كه پيرن ما آستينش تا آرنج ميرسه و نه بدننماست و نه از اون رنگ فسفريها، يه پيرن كاملا تيرهرنگ و سنگين!!!
پارسال كه همينموقعها معلم بينش سال اول دبيرستانمون تو خيابون منو ديد و يه همچي حرفي زد؛ گفتم عزيز من، اگه كسي بياد و تو اين حرارت سيو دو درجه به من و تو نگاه كنه؛ منو آدم معقولي خواهد دونست؛ ولي قطعا در عقل تو كه تو اين هوا با كت و شلوار ميگردي شك خواهد كرد!!!
خب واقعيت اينه كه تو محل كار كه برادران دست توي دستها دارن نميشه به اين راحتي بود و جوابشون رو داد، بايد حرفها رو نشنيده گرفت؛ بايد خودتو بزني به اون راه و بر حماقت آقايان در ظاهر بخندي و در باطن گريه كني!
* * * * *
و مگر نبود در تبليغات انتخاباتي سال قبل كه محمودجان (!) با لحني بغضآلود و مظلومنمايانه گفت شأن دولت بالاتر از اونه كه به لباس مردم گير بده؟ پس اين شأن بالا كجا رفت؟!!!
روستا
رحيم رو سوار كردم و داشتيم دور ميزديم كه گفتم بريم يكي از دهات نزديك. رفتيم روستاي آقبلاغ آقاجان خان در سه چهار كيلومتري اردبيل. تو مسير همهاش مزارع سيبزميني بود و بعدش گندم و جو. و داخل روستا اسفالت و خونهها چيزي كم از خونههاي شهري نداشتن. به رحيم گفتم شايد اين سيستم دهن ماهارو سرويس كرد؛ ولي واقعا به اين روستاييها خدمت كرده، سال 56 وقتي اومدهبوديم همين روستا بچهها ماشين نديدهبودن و دنبال پيكان پسرخالهام ميدويدن، بودن جوونهاي پونزده شونزده سالهاي كه تاحالا شهر نرفتهبودن، و حالا از شهريها پولدارترن! و خب علت اين رشد و رفاه امروزيشون معلومه، وقتي افتخار بالاييها اين باشه كه در طويله به دنيا اومدن، به اينا بيشتر ميرسن ديگه!
اعتياد
رحيم تو راه تعريف ميكرد كه همكارمون خانم دكتر سوزان، الان تو دادگاهه و داره حكم طلاقشو ميگيره. سوزان خانوم شيش ساله كه ازدواج كرده، دخترش پنج سال داره و گويا چهارساله كه شوهرش معتاد شده و ديگه كارش به جايي رسيده كه از صبح تا شب تو خونه ميگيره و ميخوابه، و خانم دكتر غير از تامين هزينهي خونه، ماهي يك ميليون تومان قسط بدهي سي ميليونتوماني شوهرشو پرداخت ميكنه. و حالا هم يه وكالت داده به زنش كه برو از طرف من خودتو طلاق بده، كه من حال ندارم بيام دادگاه!!!
* * * * *
اين سوزان خانوم آدم مهربون و خيلي پرتحمليه، بارها ديدهام كه براي كارگران خدماتي محل كار چايي ميآره، ناز مريضها رو ميكشه، و اونقدر قربون صدقهي همكاران ميره كه من و ساير همكاراش خسته ميشيم. از اونايي كه از خودشون مايه ميذارن. دانشجوها از اين كه باهاش كلاس داشته باشن حال ميكنن، چون دلش نمياد حتي يه دانشجو رو هم بندازه، و از اينجور اخلاقها
* * * * *
و واقعا اين اعتياد بلاي خانمانسوزي هست، چيزي كه ديگه حتي سوزان خانوم رو هم ذله كرده و تحملش تموم شده... و من دلم براش و براي دخترش ميسوزه...
سير
امروز وقتي برگشتيم شهر، با رحيم رفتيم آشفروشي سيد در عاليقاپو و آش دوغ خورديم... و من گفتم برام سير هم بريزه، و آي مزه ميده اين آش دوغ؛ آي مزه ميده...
به نظر من اگه كسي هدف از سفرش به اردبيل صرفا خوردن آش دوغ باشه باز برنده است!!!
* * * * *
وقتي پارسال برا امتحان ميخوندم، در كتاب فارماكولوژي مطالبي راجع به سير نوشتهبود. درسته كه معمولا زياد از اخبار تلويزيون راجع به خواص سير شنيدهايم، ولي باورم نميشد يك كتاب علمي اينهمه از خواص سير تعريف كردهباشه. لامصب اگه اين بوي بدش نبود، هر روز سير ميخوردم؛ گرچه همين جوري هم توصيه شده عليرغم بوي بد، باز هر روز حداقل يك حبه سير خورده بشه!
* * * * *
و جالبترين قسمت ماجرا اين بود كه وقتي رسيدم خونه، ديدم كه يكي از همسايهها تمشك آورده، و خلاصه اينكه جاي همهتون خالي بود...
براي چه رفتند؟
دل ميگويد: بنويس، اما قلم ياري نميكند و راستي چه بنويسد؟ از هجرت لالهها يا از سوختن پروانهها؟ از داغِ ماندن يا از شور رفتن؟ از شجاعتها يا از عشقها؟
* * * * *
كدامين جمله است كه ياراي توصيف داشته باشد؟ آن زمان كه نوجوان بسيجي در آخرين لحظات زندگي با تني خونين ذكر حسين (ع) ميگويد و بعد خاموش ميشود؛ فارغ از اين جهان و هرچه در آن است. خداوندا بايد باور كرد كوچ عاشقان را؟ رفتن كاروان عشق و شهادت را؟ و جاماندن را؟ مگر ميشود؟ هنوز هم عاشقاني هستند كه از عشق و فراق يار ميسوزند. هنوز هم دلسوختگاني هستند كه از فراق هزاران مهاجر عاشق ميگدازند.
* * * * *
خدايا! فراق، مرهمي جز وصال ندارد. خدايا! ياران همه جمعند و ما جدا از آنها و اين شرط انصاف نيست. «سكوت» صفتي مناسب براي «شلمچه»، «كرخه» و «دوكوهه» نيست. كجا رفت سوز و مناجات و دعا؟ آن گريههاي شبانه؟ شبهاي عمليات؟ آن خداحافظيها، بوسيدنها، رفتنها، و نيامدنها؟ كجا رفت آن راوي فتح؟ كجا رفت آن پيرمرد بسيجي؟ آن پير خمين؟ و چه سخت است فراموشي لالهها، خدايا چند سالي است كه «شلمچه» سكوتي مرگبار به خود گرفته است. خدايا نكند اين سكوت، شور و غوغاي درونم را تحت تاثير قرار دهد. خدايا ميترسم كه با گذشت زمان غبار روزها و سالها بر روي شهامت و رشادتهاي مجاهدان فيسبيلالله بنشيند و من ديگر آنها را نبينم.
* * * * *
خدايا! آنها رفتند تا امثال من بمانيم. ماندني كه به رفتن آنها معنا بخشد. ماندني كه به ديگران بگويد؛ براي چه رفتند. و نكند كه اين ماندن به غفلت بگذرد و زماني به خود آييم كه ديگر، همهي خوبيها و زيباييها فراموش شده باشد.
خط فكري
يكي از دوستان، برام كامنت گذاشته كه بالاخره ما نفهميديم خط فكري تو چيه؟ و من آرزو دارم كه خودمو محدود و اسير خط و خطوط فكري نكنم، بتونم يه روز مثل مولوي ادعا كنم:
چه تدبير اي مسلمانان، كه من خود را نميدانم
نه ترسايم، يهوديم، نه من گبرم، مسلمانم
نه از هندم، نه از چينم، نه از بلغار و ستينم
نه از ملك عراقينم، نه از خاك خراسانم
نشانم بينشان باشد، مكان لامكان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، كه من خود جانان جانانم
دويي را چون، برون كردم؛ دو عالم را يكي ديدم
يكي بينم، يكي جويم، يكي دانم، يكي خوانم
* * * * *
به نظر من، بايد از تفكرات پيشينيان استفاده كرد، كه هر فيلسوف و حكيمي بر دوش حكيم پيش از خود ايستادهاست، اما نه اين كه خودمونو محدود و مقيد به ايدئولوژيها و خط و خطوط فكري كنيم. اين سير آزاد در درون و برون، و رها گذاشتن جريان سيال ذهن و نوشتن ادراكات و دريافتهاي قلبي و لحظهاي هست كه به نوشتهها غِنا ميده و احساس رضايت به خود نويسنده... تا نظر دوستان چه باشد.
حقوق شهروندي
اخبار اعلام كرد، پنج شيش نفر از قضات به خاطر عدم رعايت حقوق شهروندي از كار معلق شدن
... و من آي دلم سوخت آي دلم سوخت به حال اين قاضيها
... خب طفليها گناه دارن! چون به خاطر رعايت نكردن چيزي كه وجود نداره از كار تعليق شدن
، و از حقوق ماهي دو سه، يا نميدونم سه چهار ميليونيشون محروم...
* * * * *
اميدوارم آقايون هرچه زودتر سرِ كارشون برگردن و طبق روال اين سيستم، به خاطر كارهايي كه كردن و نكردن ارتقا پيدا كنن و چندتا پاداش درست و حسابي هم بگيرن تا يكي دوماه تعليق و كوتاهي دست از حقوق و مزاياي قابل بيان و غيرقابل بيان جبران، و جلوي ضرر ماليشون گرفته بشه؛ تازه خدا رو چي ديدي؟ ممكنه نهايتا يه كمي هم اضافهتر گيرشون بياد!!!
* * * * *
بابا همش شوخي بود! حرفامو جدي نگيرين ها!


Phatological Jealousy
تكبير
الله اكبر
الله اكبر
الله اكبر
خامنهاي رهبر
مرگ بر ضد ولايت فقيه
مرگ بر امريكا
مرگ بر انگليس
مرگ بر منافقين و صدام
مرگ بر اسرائيل
* * * * *
بايد پذيرفت كه انقلاب ما برنامهي عملي و پايههاي فكري عميقي در خصوص نحوهي ادارهي جامعه و به قول قدما سياست مُدُن نداشت. سياست و مديريت جامعه، چيزي بود كه تازه به حكومت رسيدگان، براي اولبار تجربه ميكردن و با روش آزمون و خطا جلو ميرفتن و هزينههاشو بر دوش ملت ميذاشتن. و جالبترين قسمت قضيه هم اين بود كه كلهي آقايان پر از نوعي غرور بود كه همه را نفي ميكردم و هيچكسي رو قبول نداشتن. تجربهي سالها دموكراسي در كشورهاي ديگر كه پس از كشتار هزاران و شايد حتي ميليونها نفر به دست آمدهبود و دوران گيوتين و استبداد را پشت سر گذاشتهبود، هيچ ارزشي در چشم حاكمان جديد كشور نداشت.
بدترين قسمت اين ماجرا هم اين بود كه وقتي مشكلاتي هم پيش مياومد، سعي در انكار يا تحريف واقعيت داشتن. مثلا وقتي در سالهاي حوالي 70 آمار تكاندهندهاي در خصوص زنان بدكاره در تهران به دست آمد، با توجه به اين كه در اين حكومت اصلا نبايد زن بدكاره وجود داشتهباشد، توجيه كردن كه ما تحقيق كرديم همه يا درصد بالاي اين زنها بيمار رواني هستن!!! (روش پاك كردن صورتمساله!)
* * * * *
ميخواستم چي بگم به كجا رسيد؟!!!
* * * * *
تكبير، جزو اولين شعارهاي بعد از انقلاب بود. مردم پرشور كه تازه انقلاب كردهبودن، و هنوز شور انقلابي در سرشان انباشتهبود و كار ديگهاي هم بلد نبودن، فقط بلد بودن كه فرياد بزنن! و فرياد هرچه بلندتر زده ميشد، گمان ميكردن كه مملكت رو آبادتر كردن!!! و اينطوري بود كه هر روز يك شعار جديدتر اختراع ميشد!
* * * * *
بياييد در مورد اين اولين شعار كمي فكر كنيم:
الله اكبر: بيان يك خبر، كه نشون ميده ما هيچ قدرت ديگهاي رو در جهان عددي حساب نميكنيم و تا آخرين لحظه باهاشون كَلكَل ميزنيم و در آخر كه كلي هزينه كرديم، مجبور ميشيم در بدترين شرايط بيشترين امتيازها رو بديم كه به چيزي كمارزش دست پيدا كنيم (مثال= انرژي هستهاي، هموني كه حق مسلم دوغ!)
خامنهاي رهبر: اعلام يك خبر... تا اونايي كه نميدونن بدونن و چششون در بياد!
مرگ بر ضد ولايت فقيه: چون مخالف عقيدهي ما عقيده دارن
مرگ بر امريكا: به اين دليل كه اون حامي دولت مستبد و جاني شاه بود و تكيهگاه حكومت طاغوتي شاه
مرگ بر انگليس: قبلا شوروي بود كه چون در اثر نامهي رهبر انقلاب فروپاشيدهشد،
براي اينكه وزن شعار حفظ بشه كلمهي انگليس رو جايگزين كلمهي شوروي كرديم! اين هم به اين خاطر بود كه اون موقعها انگليس از سلمان رشدي حمايت ميكرد و خب بهترين گزينه براي اين جايگزيني بود.
مرگ بر منافقين و صدام: به خاطر اينكه مرگ ما رو ميخواستن و عليه ما اقدامات نظامي كرده بودن
مرگ بر اسرائيل: به دلايلي مشابه دلايل امريكا و انگليس و منافقين و صدام!!!
* * * * *
و چرا مرگ بر ضد ولايت فقيه؟ به چه دليلي ما بايد براي كسي كه صرفا يك اختلاف عقيدتي با ما داره، مرگ بخواهيم؟!!!
آب هفت دريا
به گمانم سال شصتوشش بود، اون موقعي كه كفگيرشون به ته ديگ خوردهبود و جنگ رُس مملكت رو كشيدهبود و مثل توصيف اواخر جنگهاي داخلي در كتاب برباد رفته، كم موندهبود كه ملت مثل اسكارلت اوهارا از مقوا براي ساختن كفش استفاده كنن!!!
و من دانشآموز رشتهي رياضيفيزيك بودم، و هر روز كلي كاغذ لازمم بود كه مساله حل كنم. يادمه يه روز، تلويزيون يه برنامه در مورد واردات كاغذ و لزوم ايجاد تغييرات و اصلاحات در اون پخش كرد، و از فرداي همون روز، ديگه كاغذ تو بازار ناياب شد، تا حدي كه مسالههامو تو حاشيهي روزنامه باطلهها و كاغذهاي نازكي كه دور ميوهها ميپيچن، حل ميكردم!
*********
طبق فقه شيعه، سگ و خوك جزو موارد «عين نجاست» طبقهبندي ميشن. يعني مثلا شما اگه با هرچي آب، سگ رو بشوري نجس بودنش برطرف نميشه و باز هم نجس هست، ولي همهي اون آبهايي كه با سگ تماس پيدا كردن، نجس ميشن. دست خيس سگ به هرچي بخوره نجس ميشه... و حتي شاعري تو شعرش از اين مسالهي فقهي چنين استفاده كرده كه اگه سگ رو با آب هفت دريا بشوري باز پاك نميشه، ولي آب هفت دريا رو نجس ميكنه!
*********
وقتي تلويزيون نشون ميده كه قراره كاري بكنن و مثلا مشكلي رو در عرصههاي اقتصادي و... برطرف كنن، ياد اون قضيهي كاغذ ميافتم، و ميگم خدايا! مثل اينكه قراره باز جايي رو خراب كنن!!! باز قراره دست خيسشون به جايي بخوره... خدايا خودت رحم كن!
قبض و بسط تئوريك شريعت
سووال اصلي و معرفتشناسانهي «قبض و بسط» اين است كه معرفت ديني (و بالاخص تحول آن) از چه تغذيه ميكند و پاسخش اين است كه از دو منبع: شريعت (ركن دروني) و معارف عصر (ركن بيروني). يعني معرفت ديني نتيجهاي است كه از دو مقدمه به دست ميآيد. در مقام نقد اين نظر، ناقدان بايد نظريهي معرفتشناسانهي ديگري در ميان آورند و مستدلاً بيان كنند كه منابع تغذيهي معرفت ديني، جز آنهاست كه «قبض و بسط» مدعي است. ليكن اگر كسي به جاي آوردن نظريهي معرفتشناسانهي رقيب، سخن از «ضروريات دين» يا «نسبيت شناخت» يا «ابدي و جاوداني بودن حلال و حرام محمد ص» در ميان آورد، خود گواهي ميدهد كه معنا و منزلت سووال را به درستي در نيافتهاست چه رسد به پاسخ آن. اعتقاد به جاوداني بودن حلال و حرام ديني، يا ضروري دين دانستن فلان اعتقاد، و يا يقين داشتن به صحت فلان حكم، همه از جنس معرفت ديني درجهي اولاند و كجا ميتوانند نفياً و اثباتاً پاسخ به آن سووال معرفتشناسانه را فراهم آورند؟ حلال و حرام و واجب و مستحب، محمولات فقهياند نه محمولات فقهشناسي. آن سووال معرفتشناسانه با فرض وجود اعتقاد به جاودانگي حلال و حرام محمد ص و ضروري بودن فلان حكم، ميپرسد خود اين اعتقادها و يقينها از چه تغذيه ميكنند و چگونه كساني ضروري دين بودن فلان حكم را از كتاب و سنت به دست آوردهاند، و هلّم و جراً.
دكتر عبدالكريم سروش
نقل از كيهان فرهنگي تير 68
*********
عمراً اگه فهميدهباشين!!!
كوي يار
ده يازده سال پيش، طي حملهاي انتحاري به پايگاه امريكاييها در ظهران عربستان، بيست سي نفر از نظاميان امريكايي كشته شدن. يادمه كه اون روزها به مدت چندماه، راديوامريكا هر روز نيمساعتي در اين خصوص برنامه داشت و به تحليل علل و انگيزهها و ساير موارد دخيل در اين حمله ميپرداخت كه چه كنند تا دوباره از اين راه آسيب نبينن...
و به نظر شما چنددرصد مردم ايران به خاطر دارن كه پنج شش سال پيش در چنين روزي چه اتفاقي افتاد؟!!!
*********
چند دقيقه قبل، فينال جام جهاني هم تموم شد... و من خيلي ناراحتم كه چرا فرانسه برنده نشد، و چرا زيدان اون كار رو كرد و حال ما رو گرفت... و چرا و چرا...
به نظر من، اين جام، بعد از تيم ملي ايران(!)
، حق مسلم تيم ملي فوتبال فرانسه بود...
مرز
به دور خود
حصاري كشيدهام
نزديكتر نيا
كه ميترسم
صداي قدمهايت
آرامش مرگبارم را
بر هم زند...
ناهماهنگ
تازه رسيدم خونه، ميخوام برم حموم كه زنگ در به صدا در مياد. چون خواهر و برادر كوچيكتر خونه نيستن، من ميرم و در رو باز ميكنم، زندايي با دوتا از دختراش پشت در هستن...
ـ مامانت خونه است؟
ـ بله بفرمايين تو
مامانم ميگه، چرا بيخبر؟ خب زنگ ميزدين اقلا فرزانه ميموند خونه. و زندايي ميگه، خب گفتم به زحمت نيفتين!!!
تو آشپزخونه، مامان بهم ميگه هيچي تو خونه نيست، برو و يه چيزي بخر! و من هم ضمن بدوبيراه گفتن به زندايي، خسته و كوفته، لباس ميپوشم و ميرم بازار...
* * * * *
من نميدونم چرا بعضيها اينهمه نفهم تشريف دارن؟
مثلا اين كه گفتم به زحمت نيفتين، يعني اين كه خسته بايد رفت خريد، يعني اين كه چون فرزانه خونه نيست مامانم خودش بايد از مهمونا پذيرايي كنه، يعني اين كه دخترداييهام بشينن زل بزنن به دوتا پيرزن كه با هم حرف ميزنن، چون كه فرزانه كه هم سنشونه الان خونه نيست، يعني اين كه...
* * * * *
و من از اين نسل نا اميدم، و اميدم به نسل جوونه كه بدون هماهنگي مثل بلاي آسماني نرن خونهي كسي مهموني!
*********
خب درسته كه خريد كردن جيب آدمو لاغر ميكنه، و اين بينهايت براي سلامتي مضره! ولي لذت خاصي براي آدم داره، مخصوصا كه چندتا بلال هم برا خودت بخري و بياي روي اجاق گاز كباب كني (!) و بخوري...
مامانم ميگه، پسر تو چقدر شكمويي؟ و من با خودم ميگم، آنرا كه عيان است؛ چه حاجب به بيان است؟!!!
گردشگري
ديروز با خودم گفتم، من كه اينهمه راجع به شهر و استان اردبيل مينويسم كه آي اِلِه است و بِلِه است و قطب گردشگري ايرانه، ببينم حالا اگه كسي هوس كنه بياد چند روزي تو اين شهر بگرده، قبل از سفرش چه اطلاعاتي ميتونه از اينترنت پيدا كنه تا براساس اونا يه ديد كلي نسبت به سفرش داشته باشه و بتونه با بالاترين بهرهوري، بيشترين گردش و استفاده رو در كمترين مدت و با كمترين هزينه انجام بده؟
و بعد هي تو اينترنت گشتم و گشتم، رفتم سايت سازمان گردشگري كه متولي دولتي اينچيزاست، و خيلي جاهاي ديگه رو هم گشتم، و ديدم عليرغم سالها گندهگوزيهاي سازمانها و ادارات و دولت در خصوص اينكه صنعت توريسم در دنيا چنين است و چنان است و بايد چنين كرد و چنان كرد، اطلاعات مفيدي نميشه از اين سايتها پيدا كرد. و باز قصهي ميلياردها تومان پول بيتالمال بود كه صرف هزينههاي فرهنگي ميشه ولي معلوم نيست اين پولها كجا ميره؟!!!
* * * * *
به نظر من، در سايت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري، ميتونه در خصوص هر استان وبسايت فعالي تهيه شه كه حاوي مطالب موجز ولي مفيدي باشه. صفحهاي كه نقشهي استان، نقشهي شهرهاي مهم داراي جاذبههاي توريستي استان كه مكانهاي گردشگري در نقشه علامت زده شدهباشه، خلاصهاي در خصوص هتلها و مسافرخانهها و حتي قيمت اقامت در آنها، و خلاصهاي در حد يكي دو پاراگراف در خصوص تاريخ هر شهر و خصوصيات هر جاذبهي توريستي در اين وبسايت قيد شدهباشه.
* * * * *
به عنوان مثال اگر قرار بود من در خصوص گردشگري استان اردبيل وبسايتي تهيه كنم، برخي از چيزايي كه توش مينوشتم اين مطالب بودن:
در خصوص آب و هوا و دماي اردبيل، و اين كه الان كه مردم در تهران از گرما در حال جلز و ولز شدن هستن، ميتونن بيان اينجا و خنكي هوا چنان در پوست و گوشتشون رخنه كنه كه بهشت به يادشون بيفته!
در خصوص جاهاي گشتني، تو شهر اردبيل شامل بقعهي شيخصفيالدين اردبيلي كه حدود يكي دو ساعت وقت براش ميشه گذاشت، بقعهي شيخ جبرائيل در روستاي كلخوران در يك ربعي اردبيل كه اونم يكي دو ساعت وقت ميگيره، گردش در بازار تاريخي اردبيل به مدت يكي دوساعت (و قيد اين نكته كه مثلا مسافر ميتونه از اردبيل عسل و حلواي سياه سوغاتي ببره و خودش هم از آش دوغ بينصيب نمونه)، و اطلاعاتي در خصوص موزهها و پاركها... كه شايد ديدن و گشتن تو همهي اونا هم دو تا نصف روز وقت ببرن.
تو اين صفحه ميشد عكسهايي از جاهاي ذكرشده هم گذاشت، و همون طوري كه گفتم نقشهي شهر و اطلاعاتي در خصوص هتلها نوشت.
ميشد نوشت كه مسافر ميتونه براي غذا به كدوم غذاخوريها يا پيتزافروشيهايي مراجعه كنه، و يا اينكه مثلا شب بره تو مجتمع درياچهي شورابيل حسابي بگرده...
و مينوشتم كه يك روز از سفرتون رو به شنا در درياي خزر در آستارا از صبح تا ظهر، و صرف ناهار و موندن تا شام در تپههاي گردنهي حيران در راه بين آستارا تا اردبيل (مسافت حدود يك و نيم ساعت) بگذرونين و از اينهمه زيبايي بينظير لذت ببرين.
و از ساير شهرهاي استان مينوشتم، از سرعين كه نظير آبگرمهاش در هيچ جاي ايران پيدا نميشه، و در بيست كيلومتري اردبيل قرار داره، و همون استاد انگليسي كه اومده بود گفت كه فقط در آلمان چنين جايي هست كه از كل اروپا براي استفاده از آبگرمهاش از چندماه قبل جا و بليط رزرو ميكنن... يا از مشكينشهر با طبيعت بكرش و باغهاي ميوه و قلعههاي تاريخي، از قلهي سبلان دومين قلهي مرتفع ايران كه تابستون هرسال پذيراي صعود گروههاي كوهنوردي هزارنفره است، از پارساباد و بيلهسوار دو شهر جلگهي مغان، جايي كه تمدنهاي بزرگ باستاني از اين محل سر برآوردهاند... جايي كه پير اون (پير مغان) الهامبخش شعراي بزرگي چون حافظ بوده و هنوز هم كه هنوزه بايد بر ساحل رود ارس اون بوسه زد (اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس...بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس... ...منزل سلمي كه بادش هردم از ما صد سلام...پرصداي ساربانان بيني و بانك جرس) و از خلخال با آن طبيعت عجيب و هواي بينهايت پاك...
و خيلي خيلي چيزاي ديگهرو ميشه تنها در يكي دو صفحهي وب نوشت، جوري كه با تنظيم يك سفر سه چهار روزه، بشه حداكثر استفاده رو برد و بيشترين چيزها رو آموخت...
* * * * *
و حيف كه فعلا فقط بايد آرزوي داشتن چنين اطلاعاتي در اينترنت رو داشتهباشيم، و در عالم واقعيت، دل بستن و اميدوار بودن به دستگاههاي طويل و عريض دولتي، كاريه عبث و هيچ سودي نداره...
سمفوني مردگان
ديشب، تا ساعت دو نصف شب نشستم و كتاب سمفوني مردگان، نوشتهي عباس معروفي رو تموم كردم...
*********
بعضي وقتها با خودم ميگم، من كه هر روز آپديت ميكنم، و حتي بعضي روزها دوبار، ممكنه مطلب كم بيارم و ديگه حرفي براي گفتن نداشته باشم، يا اين كه بيفتم تو خط تكراري نويسي! ولي بعد ميگم نه! شير از ندوشيدن خشك ميشه؛ نه از دوشيدن!!! و من هم شير انديشههامو رو هر روز ميدوشم، تا پستان ذهنم باز شير تازه بده!!! (حال كردين تشبيه رو؟!!!)
*********
سمفوني مردگان، كتابي جذابه كه خواننده رو به دنبال خودش ميكشه، و جزو برترين رمانهاي ايراني دونسته شده. سبك نگارش اين كتاب، با كتابها و رمانهاي ديگهاي كه تاحالا خوندم خيلي متفاوته. عمدهي اين تفاوت، در سبك روايت هست؛ بهطوريكه راوي داستان مرتب از سوم شخص مفرد به اول شخص مفرد تغيير ميكنه. راوي در جايي ميگه كه فلانجا رفتم و فلانكار رو كردم؛ و چند سطر بعد، وقتي ميخواد قسمتي از داستان رو در بازهي زماني ديگهاي ذكر كنه، ميگه كه فلانجا رفت و فلان كار رو كرد...
خواننده بعد از خوندن ده بيست صفحه متوجه اين بازي راوي با نحوهي روايت ميشه، و بعد در فصلهاي بعدي متوجه ميشه كه نويسندهي كتاب، پا رو فراتر گذاشته و با ابتكار جديدي، كه باز تاكيد ميكنم من در كتاب ديگهاي نديدم، اول شخص مفرد رو هم تغيير ميده. در اول كتاب من ـ يعني راوي داستان، وقتي كه از افعال اولشخص مفرد استفاده ميكنه ـ اورهان پسر آخر خانواده است، و در فصل ديگه سورمه، معشوقهي آيدين، پسر دوم خانواده، و در فصل بعدي، خود پسر دوم خانواده.
خصوصيت ديگهاي كه اين رمان رو از ساير رمانها متفاوت ميكنه، بازي نويسنده با زمان است. يعني شايد در يك پاراگراف، داستان چند بار بين زمان حال و بيست سي سال قبل، يا بين كودكي و بزرگسالي راوي، جابجا بشه.
* * * * *
شخصيتهاي اصلي داستان شامل اين افراده: پدري بازاري، مستبد و يكدنده، نمونهي مردهاي پدرسالار گذشتههاي نهچندان دور ما، به نام جابر اورخاني، مادر، زني ضعيف، اسير در چنگالهاي پرقدرت پدر، پسر بزرگ خانواده به نام يوسف، كه سالهاست نخاعي شده و غير از خوردن و پس دادن هيچ هنر ديگهاي نداره، آيدين و آيدا، پسر و دختر دوقلو كه از ديگران متفاوت هستند؛ آيدين، عزيزِ مادر، پسريه با استعداد، داراي ذوق هنري و شاعر، كه شغل و تفكرات صرفا مادي و بازاري پدر رو قبول نداره و مدام در تقابل با اونه، و آيدا، دختريه كه تو اون خونوادهي پدرسالار، مظلوم و سرخورده بار اومده. و نهايتا ميرسيم به اورهان، پسر آخر خانواده، عزيزِ پدر، كه اخلاق و رفتارش به پدر رفته، با تفكراتي مادي و بازاري... و در واقع شخصيتهاي اصلي داستان آيدين و اورهان هستن. البته سورمه، همسر آيدين رو هم ميشه جزو شخصيتهاي اصلي داستان آورد، چون، اگرچه كمي ديرتر وارد ماجرا ميشه، ولي بعدها نقش پررنگتري در ادامهي داستان پيدا ميكنه.
داستان شخصيتهاي ديگهاي هم داره كه در درجهي دوم و سوم قرار گرفتن، مثل، اياز پاسبان، آقاي آباداني، عموي بچهها، پدر و عموي سورمه، جمشيد ديلاخ، و...
*********
من قصد ندارم كه داستان رو تعريف كنم، و حتي بعضي از نكات اونو كه خواننده با خوندنش در حين داستان كمكم ميفهمه اينجا بيارم، چون كشف اون نكات توسط خود خواننده است كه سبب ميشه از خوندن كتاب لذت ببره، ولي انتقادهايي هم به اين داستان دارم:
انتخاب اردبيل به عنوان مكاني كه داستان در اون جريان داره از لحاظي شايد مناسب باشه، به خاطر اين كه كل داستان فضايي مهآلود، سرد و غمبار داره، و اين مساله با زمستانهاي سرد اردبيل مطابقت داره. به نظر مياد نويسنده، حداقل چندماهي در سالهاي قبل از 1345، در اردبيل زندگي كرده، كه تونسته اينهمه مسلط، از گوشهگوشهي اردبيل براي مقصودش استفاده كنه، و بعد هم در سالهاي نگارش كتاب، يعني در سالهاي 63 تا 67، براي تثبيت خاطراتش، سفر و سكونت مجددي در اين شهر، هرچند كوتاه داشته. ولي خب اين استفاده از زمستان سرد اردبيل براي بيان مقصود، به نوعي ميتونه در ذهن خواننده تصويري منفي از اين شهر بذاره، و با توجه به تعصبي كه نسبت به شهرم دارم، دوست ندارم از شهرم كه يكي از قطبهاي مهم گردشگري ايرانه، چنين تصويري در خاطرات باقي بمونه...
انتقاد ديگه اينه كه در جاهاي ديگهي كتاب از وقايعي تاريخي ياد شده كه اصلا اتفاق نيفتادن، يا اسامي اشخاصي برده شده كه واقعي هستن و من اونا رو سالهاست كه ميشناسم، و نويسنده با توهين يا تمسخر اونا خواسته داستانشو پربارتر كنه، كه به نظر من كار غير اخلاقي هست، مثلا در صفحهي 187 معلم بازنشستهاي به نام سيد شنوا رو به نوعي توصيف كرده كه كاملا با واقعيت متفاوته...
* * * * *
در كل، ميشه گفت كه اين رمان، جزو كتابهايي هست كه ارزش خوندنشو داره و جالبه، و نويسنده خوب تونسته داستان و مقصود خودشو به طور اثرگذاري بيان كنه، گرچه انتقادهايي هم بر اون وارده...
*********
سخن آخر اينكه اگه حوصله كردين و اينهمه مطلب رو خوندين؛ ديدين در هر زمينهاي كارشناس هستيم؟ حتي در زمينهي مسايل هنري؟!!!
من هم حسّـــــــــاس!
به نظر من، خصوصيتي كه يك هنرمند، شاعر يا نويسنده رو از ديگران جدا ميكنه، حساس بودنشه. انسان به مقتضاي انسان بودنش، قدرت وفق يافتن با شرايط مختلف زندگي رو داره، و اغلب، اين خصوصيت سبب ميشه كه حتي ناملايمات، ظلمها و تبعيضها رو هم بپذيره و كمكم به اونا عادت كنه. و اينجاست كه يك هنرمند با روح حساس و وجدان بيدارش، نميتونه اين بيعدالتيها رو ناديده بگيره و اونا رو عادي بدونه؛ و عليه اين مسايل شورش ميكنه...
و به نظر من لازمهي پيرايش و رشد هر جامعه و تمدني، وجود چنين كسانيه كه به وضع موجود راضي نيستن... كساني كه هميشه چشم به افقهاي دورتر و روشنتر دوختن...
فوتبال
خب همانگونه كه مستحضريد هر ايراني فقط در زمينههاي محدودي كارشناس تمام و كمال و داراي حق اظهار نظر ميباشد كه شامل مسايل ورزشي، پزشكي، سياسي، اقتصادي، آموزشي، ماوراءالطبيعه، ديني و مذهبي، فلسفي و بسياري مسايل ديگر است! نمونهي بارزش هم همين مرحوم خودم هستم كه در اين وبلاگ در هر زمينهاي چيزي نوشتهام! و با توجه به اين كه در خصوص جام جهاني حضورم كمرنگ بوده، تصميم گرفتم يك مختصري هم در اين خصوص قلمفرسايي نموده و نظر كارشناسي ارايه بدهم:
* * * * *
همانطور كه قبلا هم آرزو كردهبودم، تيمهاي فولقودوخ آلمان و پرتغال باختند و تيمهاي فنارسه (!) و ايتاليا رفتن فينال. و من هردو تيم فنارسه و ايتاليا را دوست ميدارم، تيم فنارسه به دليل كلهي تاس زيدان كه شبيه كلهي خودم است، و به دليل كلهي تخممرغي هانري كه تداعيكنندهي خودروي پژو 206 ميباشد، و تيم ايتاليا به دليل اينكه حال آلمان را ناجور گرفت و دلم خنك شد؛ و اميدوارم هردو در فينال برنده شوند و هردو جام جهاني را ببرند، حال ممكن است كارشناسنماهايي (!) برمن خرده بگيرند كه چنين چيزي مقدور نميباشد، فلذا ضمن تاكيد مجدد بر گفتهي قبلي خودم مبني بر اول شدن هردو تيم، اظهار ميفرمايم كه براي حل اين معضل خردهگيران، اميدوارم كه تيم فنارسه قهرمانتر شود!!! و اين به دليل اين است كه احساس ميكنم آقاي فرانچسكو طوطي (!) بازيكن ايتاليا يك خوردهاي مختصر قودوخ تشريف دارند و در يك بازي در يكي دوسال پيش حال تيم ملي ايران را گرفتهاند...
* * * * *
اما در مورد بازي ردهبندي اميدوارم كه هيچكدام از تيمهاي آلمان و پرتغال برنده نشوند و داغ برندهشدن در دلشان مانده و هردو چهارم شوند! اما باز ممكن است آن كارشناسنماها چوب لاي چرخهاي نظريات فوق تخصصي و كارشناسانهام بگذراند كه اين هم ناممكن است، فلذا براي حل اين مشكل مجددا اظهار ميدارم كه اميدوارم تيم پرتغال بيشتر ببازد و چهارمتر شود! به دليل آنكه آن كريستيانو رونالدو غير از فولقودوخ بودنش، خيلي هم نامرد تشريف دارد، و به خاطر آنكه آن اسكولاري فرمانده جنگيشان هم خيلي اويونباز است و اين تيم را با قشّبازچيليق (اين دو كلمه تركي بيد!) و حركات غير ورزشي و بازي ناجوانمردانه به اين مراحل رسيد، و اين كلينزمن هم خدايي گناه دارد باز ببازد، و به اين دليل كه آلمانيها ميزبان بودند و درست است كه ميلياردها دلار از برگزاري اين بازيها به جيب مبارك زدند، ولي هرچه باشد زحمت هم كشيدند...
* * * * *
و اين بود نظرات كاملا فوق تخصصي و كارشناسي من در مورد جام جهاني و فوتبال، و به قول ملا حسني به روايت سيدابراهيم نبوي، حرفهام تمام شد، ديگه برو!
شروعي دوباره
امروز عصر حسابي نوستالژيك شدهبودم. از بازار طلافروشان، مسيري كه هفت سال دوران راهنمايي و دبيرستان هر روز از اونجا ميگذشتم، رد شدم، رفتم كتابخونهي مسجد اعظم، جايي كه بيست سال پيش گاهي اوقات اونجا درس ميخوندم، و اونجا كتاب سمفوني مردگان، نوشتهي عباس معروفي (كه در فضاي اردبيلِ پنجاه شصت سال پيش داستانش نوشتهشده و البته متاسفانه در چندجاش توهين هم كرده) رو پيدا كردم و نزديك صد صفحه ازش خوندم، و بعد هم رفتم نمازم مغرب و عشا رو داخل مسجد اعظم به جماعت خوندم، و نهايتا كمي هم در سكوي قسمت پشتي صحن مسجد، جايي كه هميشه دوست داشتم نشستم. خلاصه اين كه كلي ياد ايام بود و خيلي حال داد...
انفجار جمعيت
پسر يكي از بزرگان شهر جوانمرگ شدهاست.
خدايش رحمت كناد... و شايع شده كه ايشان معتاد بوده و به خاطر عوارض اعتياد فوت كرده،
والله اعلم.
* * * * *
وقتي دبيرستان ميرفتم، نميتونستم بدون گوش كردن به راديو، صبحانه بخورم. يادمه سالهاي شصتوپنج يا شصتوشش بود. اون سالها آمار نشون دادهبود كه ايران با رشد جمعيت 2/3 درصد، بالاترين رشد جمعيت جهان و بيشترين درصد قشر جوان رو داره.
در هر صورت، مبارزه با كنترل جمعيت و غيرقانوني شدن توزيع و فروش قرص ضدبارداري و كاندوم و ... از بعد از انقلاب، داشت نتايج خودشو نشون ميداد.
آقايان، خوشحال؛ كه عمدهي جمعيت جوان است و تربيتپذير به روش خودشون،
و علماي بهداشتي نگران كه با اين رشد جمعيت، هر هجده سال جمعيت كشور دوبرابر خواهد شد و بايد هرچه زودتر جلوي اين وضع رو گرفت كه ادامهي اين شرايط معادل با فاجعه است.
و بحث بود كه بايد رشد جمعيت كنترل بشه يا نه؟ بحث بين علماي دين كه چنين كاري غير شرعيه، و علماي طب و سياستمداران استثنائا عاقل كه چارهاي جز اون نيست؛ حسابي داغ بود. يادمه كه آقاي محسن قرائتي، همين عالم دين كه هر شب جمعه تفسير قرانش از شبكهي اول سيما پخش ميشه، از مخالفان كنترل جمعيت بود و در برنامهاي زنده كه از راديو پخش ميشد، ميگفت كي گفته جمعيت زياد بده؟ من اگه هفت بچه هم داشتم، چنان تربيتشون ميكردم كه هركدوم برا خودشون كسي بشن...
* * * * *
به نظر من، بسياري از معضلات موجود در جامعهي ما، ريشه در اون رشد بيرويهي جمعيت در فاصلهي سالهاي 58 تا 67 داره.
به نظر من، اين سخن كه من چنان ميكنم و چنين ميكنم، غير معقوله. مگر تربيت فرزند فقط توسط پدر و مادر صورت ميگيره؟ يعني اينجور افراد اهميت مدرسه و دانشگاه يا تاثير ساير افراد جامعه رو ناديده ميگيرن؟! يادمه حدود ده دوازده سال قبل در تهران شاهد بودم كه اون جمعيت كنترلنشده كه به سنين ابتدايي رسيده بودن، در مدارس چهار شيفته درس ميخوندن!!!
يعني يك روز درميان، تو شيفتهاي صبح يا عصر به يك مدرسه ميرفتن! واقعا با اين زيرساختهاي كشور كه براي تحصيل، اشتغال، مصرف و رفاه سيوشش ميليون نفر سال 57 ساختهشده بود و تازه همون سيوشش ميليون نفر هم ناراضي بودن، ميشد تربيت و رفاه دوبرابر اين جمعيت رو تامين كرد؟ آيا امكان داره زيرساختهايي كه در طول مدت 2500 سال براي سيوشش ميليون نفر ساخته شده، در عرض هجده سال دوبرابر بشه؟ عُمــــــــــــــــــــــرا !!!
* * * * *
حالا تحويل بگيرين آقايانِ تربيتكنِ هفت تا بچه، اعتياد و مرگ بچههاتونو، اينهمه بيكاري و اوضاع خيط فرهنگي جامعه رو، فحشا و فقر رو، و خيلي چيزاي ديگه رو...
*********
يكي از دوستان
ازم خواسته كه ديگه سياسي و منفي ننويسم... خب ببخشين اين يكي خيلي وقت بود تو دلم قلمبه شدهبود. بعد از اين سعي ميكنم يه كم تغيير بدم...
چه كسي پنير مرا جابهجا كرد؟
دكتر اسپنسر جانسون را به عنوان رهبر فكري، سخنران و نويسنده در سطح جهان ميشناسند. جانسون، مدرك كارشناسي خود را در رشته روانشناسي از دانشگاه كاليفرنياي جنوبي و مدرك پزشكي خود را از دانشكده سلطنتي جراحان گرفته است.
كتاب هاي او در اغلب رسانههاي گروهي از جمله شبكه خبري سي ان ان، جُنگ امروز، جنگ لاري كينگ، مجله تايم، هفته نامه تجارت، نيويورك تايمز، وال استريت جورنال، يو اس تو دي، استوشيتدپرس و ... معرفي شدهاست و اكثر آنها با ترجمه به بيست و شش زبان مختلف در دسترس خوانندگان قرار دارد.
او اغلب براي موضوع هاي پيچيده راهكارهاي ساده اي ارائه مي دهد كه كارساز واقع مي شود. كتاب هاي «مدير يك دقيقه اي» و « كي پنير مرا جابه جا كرد؟»، در شمار پرفروش ترين كتاب هاي تجاري قرار دارد.
كتاب «كي پنير مرا جابه جا كرد؟» كه متن انگليسي آن با نام who moved my cheese ؟ در ايران نيز به چاپ رسيدهاست، داستان چهار شخصيت، دو موش و دو آدم كوچولوست كه در پيچ و خم زندگي به دنبال خواستههاي خود هستند.
«پنير» در واقع نشانگر خواست انسانهاست. اين خواسته ميتواند شغلي مناسب، ارتباطي عميق، تندرستي، تجارتي پر سود و يا آرامش رواني باشد. شخصيتهاي چهارگانه اين داستان، در واقع قسمتهاي مختلف شخصيت هر يك از ماست. بخشهاي ساده و پيچيدهاي كه در وجود هر كدام از ما نهادينه شده است. راه مارپيچ داستان به مكاني اشاره دارد كه ما، در طول زندگي با آن سر وكار داريم مانند خانه، اجتماع و نظاير آن.
در مجموع كتاب از سه بخش كلي تشكيل شدهاست. در بخش اول همكلاسيهاي قديمي در يك گردهمايي دور هم مينشينند و درباره تلاشهايشان براي كنار آمدن با تغييرات زندگي خود صحبت مي كنند.
در بخش دوم و در واقع هستهي اصلي كتاب، عكسالعمل دو موش و دو آدم كوچولو هنگام مواجهه با تغييرات، در قالب داستاني جذاب، به تصوير كشيده شدهاست.
بخش سوم، نيز شامل نظرات افراد دربارهي داستان است و اينكه چگونه ميخواهند آن را در كار و زندگيشان مورد استفاده قرار دهند. نويسندهي داستان با اشارههاي ساده و در عين حال عميق خود به مسائل ميپردازد. در مورد بخش هاي سهگانهي كتاب توضيح بيشتري ميتوان ارائه داد:
بخش اول: محور اصلي اين بخش، تغييرات و مقاومت در برابر آنها در زندگي است. ترس از تغييرات به عنوان عامل اصلي سر در گمي و عدم تطبيق با تغيير و ناكامي در زندگي مطرح ميشود.
در اين بخش، شخصي به نام مايكل در جمع دوستان خود داستان ساده و با مزهاي نقل ميكند كه سبب شده تا عدهاي حاضر شوند، محل كار خود را با تغييرات وفق دهند و حتي در زندگي خصوصيشان نيز از اين داستان كمك بگيرند.
همان طور كه گفته شد چهار شخصيت اصلي داستان، در بخش دوم كتاب،2 موش و2 آدم كوچولو هستند. آنها هر روز به دنبال پنير مخصوص خودشان در مارپيچ ميچرخند. موشها براي كشف پنير از روش سادهي آزمون و خطا استفاده ميكنند. وقتي آنها ايستگاهي پر از پنير پيدا ميكنند، آدم كوچولوها آن را منبع بيپايان تصور ميكنند كه هيچگاه تمام نخواهدشد، اما موشها همهروزه به ارزيابي وضعيت خود ميپردازند. بنابراين وقتي پنيرها تمام ميشود، از آنجايي كه در ارزيابيهاي قبلي خود منتظر آن بودهاند، تعجبي نميكنند. موشها دوباره در دالانهاي پرپيچ و خم به راه ميافتند. اما آدم كوچولوها تا مدتي پي به واقعيت نميبرند و به دنبال كسي هستند كه پنير آنها را جا به جا كردهاست. به زمين و زمان بد ميگويند. آنها تغيير را نميپذيرند و عاقبت وقتي ضعف و گرسنگي به آنها غلبه ميكند، يكي از آدم كوچولوها ميپذيرد كه اگر تغيير نكند نابود ميشود. پس ترس از مارپيچ و گم شدن و احساس آرامش در ايستگاه خالي از پنير را كنار ميگذارد و به جاي اين كه بپرسد: «چه كسي پنير مرا جابه جا كرد؟» از خود ميپرسد «چرا زودتر بلند نشدم و به دنبال پنير به راه نيفتادم؟» و باز از خود مي پرسد: «اگر نميترسيدم چكار ميكردم؟»
آدم كوچولو، تنها به راه ميافتد. او سعي ميكند به جاي اينكه حوادث بر او مسلط شوند، خود زمام امور را به دست گيرد و با خود ميگويد: «اگر دو موش كوچك توانستند، پس من هم ميتوانم».
به تدريج متوجه ميشود كه ترسهايش اوضاع را وخيمتر ميكنند.
حركت در مسير آينده به او احساس عجيبي ميدهد، او ميفهمد كه زنداني ترس خودش بودهاست. روي ديوار مي نويسد: «وقتي بر تَرسَت غلبه كني، احساس آزادي خواهيكرد».
در تمام اين اوقات دوست او در ايستگاه «پ» بر باورهاي قديمياش مانده و از هرگونه تغيير بيزار است.
آدم كوچولويي كه شهامت و شجاعت خود را بازيافتهاست، تلاش خود را ادامه ميدهد و سرانجام موشها را در ايستگاه پر از پنير پيدا ميكند. حال او ياد گرفته به اشتباهاتش بخندد و گذشته را رها كند و به سوي آينده به پيش برود. او متوجه شد موشها، مسائل را زياده از حد تجزيه و تحليل نميكنند و آنها را پيچيدهتر نميسازند. و تنها با تغيير شرايط، خود را تغيير ميدهند. حالا ديگر او هر روز ايستگاه پنير را بازرسي ميكرد تا دوباره با تغييرات غيرمترقبه غافلگير نشود.
در بخش سوم و در پايان داستاني كه مايكل در جمع دوستان حكايت كردهبود، دوستان دربارهي چهار شخصيت اصلي داستان صحبت ميكنند و ضمن مقايسهاي كه ميان خود و چهار شخصيت داستان انجام ميدهند از تجارب خود ميگويند. در اين حين نقاط ضعف آشكار ميشود. آنها نيز به اين نتيجه ميرسند كه تكرار رفتار قبلي همان نتايج قبلي را در پي خواهدداشت. بنابراين بايد رفتارهاي قديمي را رها كرد و به سوي رفتارهاي بهتر حركت كرد.
نقل از ماهنامهي نفت پارس؛ نوشتهي عليرضا حاتمي
!!! FULL GODOOKH
در جايي كه طرحم را ميگذراندم، بيمارياي شايع بود كه موجب ميشد هر از چندگاهي ميزبان علما و اساتيد بلندمرتبه باشيم. كارشناسان مركز بهداشت مرتبا براي گرفتن حق ماموريت به ما سر ميزدند و گاهي هم از اساتيد دانشگاه تهران براي تحقيقات مزينمان ميفرمودند. يك باز از مركز بهداشت خبر رسيد كه بله اين بار يك فولپروفسور انگليسي، از آن ستونهاي پژوهش و وزنههاي سازمان بهداشت جهاني كه خداي اين بيماري در جهان است، قرار است از شبه روستاي ما بازديد بفرمايد و اين بازديد دو سه روزي طول خواهدكشيد. بالاخره وعدهي ديدار فرا رسيد و پروفسور آمدند. پيرمرد بلندقد و هيكل درستي كه پيرهن آستينكوتاه و شلوار روشني پوشيدهبود و خيلي راحت و خودموني بود. خب با اون چيزي كه من تصورش رو ميكردم خيلي تفاوت داشت. هرچقدر مقام علمي و اجرايي اين آقا بزرگ بود، خاكي بودنش هم بيشتر بود. بالاخره اين كه اين انسان مظهر اخلاق و تواضع بود؛ خالي از كبر و خودبرزرگبيني...
*********
GODOOKH در زبان تركي به معني كرهخر ميباشد. و در اصطلاح به كسي گفته ميشه كه خيلي مغرور و به عبارتي از دماغ فيل افتاده باشه. و نوع فول اون يعني اين كه ديگه كاملا گودوخ!!! براي قرابت ذهن ميتونم يه فوتباليست رو مثال بزنم. اين كريستيانو رونالدو كه معرف حضور همگي هست؟ از نظر قيافهشناسي، ميتونه با ظاهرش نمونهي كاملي از فولقودوخ رو به جهانيان عرضه كنه!!! البته ايشون ظاهرش اينجوريه، چه بسا كه ذاتا آدم خيلي مهربون و متواضعي باشه...
* * * * *
من هميشه با اين فولقودوخها مشكل داشتم. مثلا از اين كه تيم مكزيك و برزريل حذف شدن يه جورايي خوشبه حالم شد. يا در جام قبلي از اين كه آلمان باخت كلي خوشحال شدم، مخصوصا وقتي اين اليور كانكان(!) دوتا گل نوش جان فرمود...
تو اين جام هم باز خيلي آرزو دارم كه تيمهاي آلمان و پرتغال ببازن، صرفا به اين حاطر كه احساس ميكنم يه جورايي در مايههاي فولقودوخ به سر ميبرن...
* * * * *
با بعضي از اين سياستمداران و روزنامهنگارها و هنرمندان دونپايه هم هميشه مشكل داشتهام. مثلا اين شبكهي استاني سبلان ما، چندتا هنرپيشهنما! داره كه تماشاي پنج دقيقه از برنامههاشون ميتونه سبب تهوع و ايبسا استفراغ بشه، ولي بعضي از همينها در خيابون و در بين مردم چنان خودشونو ميگيرن كه بيچاره مرحوم چارليچاپلين و آلفرد هيچكاك هم از اين غلطها نميكردن... يا روزنامهنگاراني كه خيال ميكنن چون هزارتا مخاطب دارن، يههو آدم شدن... كساني كه اصولا رسالت حرفهاي شون رو فراموش كردن و تو مجامع مسخرهي خودشون روشنفكربازي ميكنن! يا سياستمداراني مثل محمدرضا خاتمي كه اصلا بهتره اين نصف شبي حرفشو نزنم كه شب بتونم بخوابم!
* * * * *
و قشر ديگهاي هم هست كه باز... كساني كه در هر مجلسي برن در صدر مينشينن و انتظار دارن همه به پاشون بلند شن و اونا به پاي هيچكسي بلند نشن... كساني كه...
*********
واقعا چرا بعضيها هرچه حقيرتر و در حرفه يا علمشون پستتر هستن، فولقودوختر هستن؟
شايد، بايد خفه شوم!
امروز، وقتي به طور اتفاقي متوجه شدم در آمار پرسينبلاگ، وبلاگم جزو پنجاه وبلاگ فعال آورده شده، كلي كيفور شدم... خب ديگه اينجورياست! بيكاري و آپديت روزانه، آخرش اين ميشه؛ و ميدونم چندماه بعد سرم حسابي شلوغ خواهد شد و فرصت و امكان آپديت كردن، حتي شايد هفتهاي يكبار هم بهم دست نخواهد داد، و فرصت سر زدن به وبلاگ دوستان نخواهد بود، و آن موقع دلم حسابي براي وبلاگستان تنگ خواهد شد...
*********
بهرام در سنين نوجواني يه بار گيرم انداخت و سووالهاي اساسي ازم پرسيد. سووالهايي فلسفي و اعتقادي و سياسي، از همونهايي كه تو روانشناسي نوجوانان كتاب نلسون خوندهبودم براي نوجوانان سنين 18-16 سال پيش مياد. واقعا جواب دادن به اين سووالها براي خود من هم سخت بود، چون سالها پيش براي خودم هم همين سووالها پيش اومده بود و جوابي عميق يا سطحي، براي هركدومشون پيدا كرده بودم و اون سووالها رو به لايههاي زيرين هوشياريام رونده و اونجا مدفون كرده بودم...
* * * * *
الان هم پيش مياد براي خيلي از جوونها چنين سووالهايي. در زمانهايي نه چندان دور، كساني بودند كه لزوم و نياز به پاسخ به اين سووالها رو احساس ميكردند و قدرت يافتن پاسخهاي صحيح رو داشتن، كساني كه يا مثل مطهري و شريعتي حذف شدن، يا مثل سروش فراري داده شدند...
* * * * *
يادمه در دوران طرح، در شبه روستايي كه خدمت ميكردم، جوجهطلبهاي براي طرح تبليغ تابستاني اومدهبود اونجا و امام جماعت شدهبود. ميرفتم مسجد نماز جماعت رو پشت سرش ميخوندم، باهاش دوست شدم و يك روز سووالاتم رو باهاش مطرح كردم:
حاج آقا! به نظرت واقعا ما اينهمه به دونستن ريزِ احكام فقهي نياز داريم؟ اون چيزي كه سلمان و ابوذر رو جذب اسلام ميكرد آداب استبراء از بول بود يا روح عدالت و پيام سعادتي كه در روح دين نهفته؟ بهتر نيست به جاي اينكه اينهمه در باب احكام مسواك زدن در حال روزه بودن حرف بزنين، يه كمي هم در مورد اخلاق صحبت كنين؟ صدها هزار عالِم دين كه تو حوزهها ريختن چرا نميتونن مسايل روز جامعه مثل ازدواج موقت، احكام ربا و بانكداري واقعي اسلامي، خمس و ماليات، و يا سووالات رايج جوانان ما رو پاسخ بدن؟...
و حاجآقا نميخواست يا نميتوانست جوابم را بدهد، او ديگر مرا دوست خود نميدانست! من آرامش او را به هم زدهبودم. شايد دوست داشت كه مثل سابق به اين مسايل فكر نكند، مثل هميشه به مهماني شام مجالس عزا دعوت شود و راست برود و در صدر مجلس بنشيند، همه به پايش بلند شوند و اون به پاي هيچ كسي بلند نشود، هرچه را كه ميگويد مردم سادهدل روستا باور كنند، و يك آقاي دكتر دگرانديش(!) نيايد و سووالهاي ناجور ازش بپرسد... شايد دوستان او از همان اول هم بهش گفته بودند كه با دانشجو و تحصيلكرده جماعت زياد نشست و برخاست نكند كه اينان التقاطياند و صحبتكردن با آنها پايهي اعتقادات را سست ميكند!!! شايد...
اينسوي ديوار!
در دوران دانشجويي، براي تقويت زبان انگليسي، مدتي روزنامههاي چاپ انگليس و امريكا كه اون روزها نسبتا راحت پيدا ميشد، ميخوندم. يكي از نكات جالبي كه از خوندن اين روزنامهها دستگيرم شد اين بود كه خط قرمز غرب اسرائيل هست، يعني اين كه همونطوري كه هر ايراني ميدونه در چه مسايلي بايد دست به خودسانسوري بزنه وگرنه هرگونه عواقب ناجور حرف و عملش به عهدهي خودشه و به عبارتي خونش گردن خودشه، در معادلات جهاني هم كه عالم غرب سردمدارشه، هر كسي نگاه چپي به اسرائيل بياندازه و يا اگر خبرنگاري اشتباها چيزي بنويسه كه بوي انتقاد نسبت به اسرائيل از اون به مشام برسه، ديگه هر بلايي كه به سرش بياد مقصرش خودشه...
* * * * *
در دوران طرحم كه در منطقهاي مرزي سپري ميشد، تفريحم عمدتا تماشاي تلويزيون كشور همسايه بود. اين كشور همسايه، مثل خيلي ديگر از كشورها، خودشو هماهنگ و همسو با سياست جهاني امريكا كردهبود، تو اخبار اين كشور هيچ خبري از جنايات و كشتار روزانهي فلسطينيها به دست اسرائيليها نبود، ولي مثلا در قضيهي كوي دانشگاه تهران كه هنوز هم معلوم نيست آيا كسي هم در اون كشته شده يا نه، اخبار رو تو بوق و كرنا كردهبودند كه آي اوضاع ايران بههم ريخت و چنين شد و چنان شد و حكومت ايران چهها كرد و چهها نكرد...
* * * * *
و اكنون كه من اين سطور رو مينويسم، پسري كه اتفاقا وبلاگنويس هم هست، در آنسوي ديوار در آرامش و امنيت نشسته و اينترنت و شبكههاي ماهوارهاي رو به دنبال شوها و ترانههاي جديد همكيشان خودش ميگرده، و در اينسوي ديوار، زنان، مردان و كودكان زيادي هستن كه هر شب وقتي ميخوابن، مطمئن نيستن كه فردا صبح زنده بيدار خواهند شد؛ يا آنكه گلولهي تانكي خونهشون رو ويران، و جونشون رو خواهد گرفت،
كساني كه در حملهي اسرائيليها به كشور بيدفاعشون، نمايندگان مجلس و مقامات دولتيشون به اسارت گرفته ميشن، و هيچ سازمان بينالمللي، هيچ كسي نيست كه از حقوقشون دفاع كنه، يا لااقل فريادشون رو به گوش عالميان برسونه...
* * * * *
آيا بازهم فكر ميكنيد در جهاني زندگي ميكنين كه اصول مردمسالاري و دموكراسي بر اون حاكمه؟
واقعا اينهمه ظلم رو ميشه نديد؟!!!
تابستان
چهار روزه كه تعطيل هستيم؛ اياقي برا سفر پيدا نكردم، و غير از گردش جمعه و شنا در درياي مازندران در ساحل صدف آستارا كه جاي همهتون خالي حسابي چسبيد، و غير از كارهاي جزئي تو خونه و مطالعه و تماشاي بازيهاي واقعا تماشايي جام جهاني، بقيهي اوقاتم به تنبلي و بطالت گذشت. و يادم اومد تابستانهاي كشدار دوراني كه دانشآموز بودم، روزهايي كه به بازي و كتاب خوندن ميگذشت، و كتاب داستان و قصه و افسانهاي توي كتابخونهي عمومي اردبيل نموندهبود كه نخوندهباشم، و حتي يادمه دوازده سيزده سال بيشتر نداشتم و هر روز پونصد ششصد صفحه رمان ميخوندم!
*********
در اين چهار روز چندتا فيلم و كارتون هم ديدم، و مطلب جالبي كشف كردم؛ تو فيلمها و كارتونهايي كه غربيها با موضوعات مذهبي يا ماوراءالطبيعه درست ميكنن، مثل فيلمهايي كه برنامهي سينماي ماوراء شبكهي چهار نشون ميده، نشانههايي از اعتقاد به عالم غيب يا جهاني مخفي ـكه چشم انسانهاي عادي قادر به ديدن اونا نيستـ و نيز اعتقاد به زندگي پس از مرگ وجود داره، و كارگردان اين اعتقاد به غيب و بقاي روح پس از فناي جسم رو به بيننده منتقل ميكنه، ولي اون چيزي كه حضور نداره خدا و قدرت مطلق اونه، يعني تو اينجور فيلمها و كارتونها رد پايي از خدا ديده نميشه، شايد اين تفكر اومانيستي هست كه حاكم بر فضاي اين فيلمها شده، و اين انسان هست كه بر جاي خدا تكيه زده... انسان غربي نميخواد كسي برتر از خودش باشه، حتي اگه اون كس خدا باشه!!! و اين خودشه كه فرياد انا ربكمالعلي سر ميده و ادعاي خدايي ميكنه!!!
خوشبختي و بدبختي
پول زياد الزاما خوشبختي نمياره
ولي
فقر و بيپولي تقريبا هميشه قرين بدبختيه!!!
*********
امروز دفتر خاطرات بيستوچهار سال قبلم رو پيدا كردم و قسمتهايي از اون رو خوندم؛ اون موقعها كه هنوز دانشآموز دبستان بودم... خوندنش برام خيلي جالب بود، مخصوصا اون قسمتهايي كه نشون ميداد تبليغات دولتي اون زمونه چقدر مغز مردم رو شستشو داده بود و حتي ما كه بچه بوديم، چقدر تحت تاثير اين تبليغات و ياوهها قرار گرفتهبوديم...
ابتكار
معصومه ابتكار را به ياد داريد؟ رييس سازمان محيط زيست در دوران خاتمي، هم او كه جزو دانشجويان خط امام بود، آنهايي كه در سيزدهم آبان ماه 58 به سفارت امريكا در ايران حمله كردند و جاسوسان امريكايي را به اسارت گرفتند. و خانم ابتكار به دليل تسلطش به زبان انگليسي، كار مترجمي را انجام ميداد، و اخيرا هم آقا در جمعي از ايشان به نيكي ياد كرد و بعيد نيست كه رييس جمهوري تبخير در ولايت، تلاش كند كه ايشان را در گوشهاي از خوان پرنعمت و گستردهي سياست بنشاند؛ اگر خانم معصومه ابتكار هنوز گرسنه باشد؛ و اگر بپذيرد...
* * * * *
اما منظورم از عنوان اين پست و حرفي كه ميخوام تو اين پست بزنم مربوط به خلاقيت، نو آوري و ابتكار هست و هيچ ربطي به خانم ابتكار نداره، و هدف از نوشتن پاراگراف بالا هويجوري و سرِكاري بيـــد!!!
*********
سالها پيش، در دوران دانشجويي، به خاطر علاقهي خاصي كه به روانشناسي پيدا كردهبودم، در كنار دروس پزشكي، كتب روانشناسي هم ميخوندم. و كتاب روانشناسي هيلگارد كه كتاب درسي و با تاكيد بر روانشناسي علمي و تجربي و رفتارشناسي بود، بيشتر مورد علاقهام بود. يكي از مطالب جالب اون كتاب، در مورد قدرت ابتكار در انسانها بود. حتي يادمه مثالي آورده بود كه شما هرچه كاربردهاي بيشتري براي يك شيء بتونين پيدا كنين، آدم مبتكرتري هستين. و يادمه كه اونروزها من با خودم تمرين ابتكار ميكردم، و مثلا ميگفتم با يه پاره آجر، چه كارها كه نميشه كرد! مثل خانه ساختن، كوبيدن تو سر مخالف، خورد كردن شيشهي يه ماشين، و خيلي خيلي كارهاي مفيد ديگه!
* * * * *
طبق راي صاحبنظران، سنين پنج شش سالگي، سنين اوج ابتكار در بچههاست. و اين دوران تقريبا همزمان هست با رفتن به مهد كودك و شروع دورهي دبستان، اونجايي كه در كشور ما با نظام زنگزدهي آموزش و پرورشش، اين قوهي نو آوري و خلاقيت كشته ميشه، و كودك مجبوره اون چيزي رو كه پيشينيان گفتهاند، بيچون و چرا قبول كنه، و بشه كسي مثل ديگران... و يادمه جايي خوندم كه ژاپنيها برنامهاي دارن كه از خلاقيتهاي بچههاي اين سنين، براي توسعهي صنعتشون استفاده ميكنن!
* * * * *
اين روزها كه نيروي انساني حرف اول رو در روند رشد و توسعهي جهاني و هر كشوري ميزنه، خلاقيت خوب تونسته اهميت خودشو در توليد علم و پيشرفت صنعت و هنر و هر جنبهي ديگهي زندگي بشر نشون ميده، و جاي تاسفه كه كشوري در اين دوره و زمونه، باز بخواد به زور، مردمشو با تفكرات دولتي بار بياره...
* * * * *
شايد در تاريخ علم و عرفان ما، در خلاقيت و ابتكار كمتر كسي به پاي حلالالدين محمد بلخي (مولوي) برسه. به نظر من، اين ناشي از ذهن سيال و روح ناآرام اونه كه در هيچ معنايي متوقف نميشه و پرندهي وجودش با سبكبالي، از گلي به گلي ديگه و از بوستاني به بوستان ديگه پر ميكشه، و اين نيست مگر به اين دليل كه روح مولوي شيدا بوده، و عاشق!!!
مسجد!
مردي تلويزيوني بر دوش گرفتهبود و در بازار ميگشت و فرياد ميزد: «آي ملت! مسجد! مسجد! مسجد ميفروشم!!!» فاضلي بر او گذر كرد و گفت: «اين چه سخن ياوهاي است كه ميگويي؟ مگر مسجد را هم ميتوان فروخت؟!» و مرد در پاسخ گفت: «آري! من اين تلويزيون را ميخواهم بفروشم... تلويزيوني كه در هر پنجشش شبكهاش ملا بر سر منبر رفته و سخن ميگويد؛ چيزي غير از مسجد است؟»
* * * * *
باز روز وفات است و فرصت به علماي اسلام، چه زن و چه مرد، افتاده تا همهي شبكههاي رسانهي ملي را به تسخير خود در آورند. و البته كم نيست چنين فرصتهايي. يك ماه رمضان، پنجاه روز از ابتداي ماه محرم تا بيستم صفر، و نزديك يك ماه وفات و تولد امامان و پيامبر بزرگمرتبه، و شايد موارد ديگري كه ديگر به خاطرم نميآيد...
* * * * *
در دوران طرح، هرموقع پزشك طرحي يا پيامآور اهل قُم برايمان ميفرستادند كه همكارمان باشد، عزايمان بود. يادم نميآيد كه چنين نيرويي داشته باشيم و طرف از نظر رواني طبيعي باشد. چيزي كه شايع بود هذيانهاي مذهبي بود، تا آنجايي كه يكي از آن پزشكان ادعاي امام زمان بودن ميكرد و حتي براي من ابلاغ وزرات بهداشت را نوشت و سر دو سه ماه قرار شد وزير بهداشت شوم!!! اين بيچاره ديگر در حد جنون رسيدهبود! و من چنين حالات و به عبارتي قاطزدنها را ناشي از جوّ بسته و شديدا سياه چنين شهرهايي ميدانستم...
* * * * *
من نميدانم مثلا چه توجيهي دارد كه بعد از پخش اذان، از هر چهار پنج شبكهي سيما نمازخواندن حُجَج اسلام و آيات عِظام نيز پخش شود، و ماي بدبخت كه در كمال تاثر از نعمت داشتن ماهواره محروميم، ده پونزده دقيقهاي هم مجبور باشيم اين صحنهها را تحمل نماييم؟ مثلا آقايان ميخواهند با اين كارشان، نماز خواندن را ترويج دهند؟ آيا بهتر نبود مردم به جاي اينكه مجبور به ديدن چنين صحنههاي فجيعي باشند، نتيجهي دينداري را در زندگي خود ميديدند؟ يادم ميآيد زماني مراجع تقليد از حرمت بالايي بين مردم برخوردار بودند و سخنشان حجت بود، و حال بسيار ميشنوم همين مردمي كه مجبور به تحمل ديدن اينان ميشوند، لبهايشان ميجنبد و آهسته هيكل آقايان را ميشورند و سخناني ناشايست نثارشان ميكنند!!!
* * * * *
آري! اين است نتيجهي دينداري احمقانه، و مردم را به اجبار ديندار كردن!
تسليت
سالگر شهادت حضرت فاطمهي زهرا سلامالله عليها را به همهي دوستان تسليت عرض مينمايم.
و نترسيم از مرگ! مرگ پايان يك وبلاگ نيست!!!
امروز چندتا وبلاگ رفتم ديدم اي بابا! همه از مرگ وبلاگنويسها نوشتن!
و اين كه اگه يه وبلاگنويس بميره، وبلاگش چه خواهد شد؟ خب من قبلا هم اعلام كردهبودم كه هر وبلاگنويسي بايد در وصيتنامهاش، آدرس وبلاگ و رمز ورودش رو بنويسه و وصيت كنه كه وبلاگش چگونه ادامه پيدا كنه...
*********
من فكر كردم اگه مجددا مرحوم شدم،
ممكنه كه اينبار تو گورستاني بخوابم كه امكانات رايانه و اينترنت نداشتهباشه و نتونم آپديت كنم.
به همين خاطر به ذهنم رسيد كه خوبه كه آدم وبلاگشو بعد از مرگش بسپره به كسي كه خودش وبلاگنويسه، بالاخره كسي بايد ادامه بده كه دست به قلمي داره. اول فكر كردم كه خوبه مثلا به برادرم بسپرم، ولي ديدم خب اون ممكنه بياد و افشاگري كنه و بنويسه كه چقدر تنبل هستم و مثلا ديشب كه شيشه پامو بريد حال نداشتم بشورمش و همينطوري از پام خون مياومد و من هم يه نايلن فريزر كردم پام و همونجوري خوابيدم كه صبح پامو بشورم!!! و اونموقع آبروم ميره و استخونهام توي قبر به لرزه در مياد. بعد فكر كردم به يه دوست اينترنتي بسپرم مثل هلال كه خودش وبلاگنويسه و از قديميترين خوانندگان وبلاگمه
، كه اون بياد و ادامه بده، يا حداقل خبر مرگمو اينجا بنويسه؛ اونوقت با خودم گفتم آخه مرحومِ حسابي (منظورم خودم بود ها، دكتر حسابي نبود!!!)، آخه اوشون اونور دنيا، تو اينور دنيا، اگه مُردي كي قراره خبر مرگتو بده به ايشون؟!!! و ديدم كه خب اينهم چندان راه حل جالبي نيست... و هنوز هم كه هنوزه موندم وبلاگم رو به كي بسپرم... شما راه حلي ندارين؟
تحقيقات علمي در روزهاي پيش از كنكور!
فصل، فصل اعلام نمرات دانشجوها، انتخاب رشتهي ترم تابستاني، و گريههاي افتادهها و مشروطيها
، و خوشحالي درسخونهاست
... و براي مني كه از كنار گود شاهد رفت و آمد اينهمه دانشجو هستم، سوژههاي تحقيقي زيادي بهدست مياد...
*********
اونموقعها كه ما دانشجو بوديم يه ضربالمثل مشهور بود كه ميگفت: «دختر يا دانشجو ميشه يا خوشگل»
و منظورش اين بود كه جمع بين اين دو حالت غير ممكنه، و وِرژِن پيشرفتهترش، ضربالمثل ديگه بود كه ميگفت: «دختر يا دانشجوي پزشكي ميشه يا خوشگل!!!»
و تا حدودي هم اين قضيه صادق بود. يعني بين دخترهاي دانشجوي پزشكي، به زحمت ميشد دختر خوشگلي پيدا كرد. خب شايد علتش اين بود كه درس خوندن روحيهي خاصي ميخواست كه هر دختري اون رو نداشت، و اگه دختري خوشگل بود، سنش به هجده نوزده نرسيده زودي شكارش ميكردن و شوهر ميكرد.
*********
اينروزها قضيه برعكس شده. اگه بخواهيم نمرههاي حداكثر هر كلاسي رو بديم، ميشه تا حدودي چنين طبقهبندي كرد:
نمرهي هجده تا بيست: در هر ورودي سي ـ چهل نفرهي دانشجوهاي پزشكي، حداقل سه چهار نفر دختر با قيافهي بيست پيدا ميشن
نمرهي شونزده تا هجده: رشتههاي پايينتر مثل كارشناسي بهداشت محيط و كارداني علومآزمايشگاهي و راديولوژي
نمرههاي زير شونزده: رشتههاي كارشناسي پرستاري و كاردانيها
و...
نكتهي جالب اينجاست كه نمرهي وروديهاي روزانه از شبانه بالاتره؛ و دانشجويان رشتههاي پايينتر بيشتر ساكن شهرستانهاي دورافتادهتر هستن. يعني تو بعضي از رشتهها، مثل كارداني مامايي، ديگه اكثريت دخترا نمرهي مشروطي ميارن!!!
*********
يك محقق مثل من
بايد غير از جمعآوري دادهها و تحليل اونا، بتونه نظريه و فرضيهاي هم ارايه بده و نتيجهگيري هم بكنه.
به نظر من علت تغيير نمرات قيافهي دانشجويان رشتههاي مختلف دانشگاهي نسبت به سابق اينه كه اينروزها، ديگه اين هوش و استعداد نيست كه حرف اول رو در كنكور و قبولي از رشتههاي بالا ميزنه، بلكه اين زور پوله كه تعيين ميكنه كي ميتونه در دوران تحصيل مدرسهاش از مدارس غيرانتفاعي با كلاسهاي خلوتتر و دبيران خوب و بعد از اون در آمادگي براي كنكور از كلاسهاي تقويتي و كتابها و جزوات مختلف و اساتيد مجرب استفاده كنه، و قطعا پول دست پولداره، كسي كه به زور پولش تونسته در چند نسل گذشته هم نژادش رو خوشگلتر كنه، و هم به مدد تغذيهي خوب بچههايي سالمتر، قدبلندتر، كمدغدغهتر و با روحيهي شادتر، و در نهايت زيباتر داشته باشه...
لهو و لعب ـ 2
شقايق و دوستاش تو پارك درس ميخوندن. پيرمردي، از همونايي كه موهاي سفيدشونو بلند ميكنن و از پشت ميبندن، پيرهن آستينكوتاه و شلوار جين ميپوشن، با سگش از روبرو مياومد. دخترا با ناراحتي كنار كشيدن تا پيرمرد و سگ پشمالوش رد بشن. پيرمرد كه يه جورايي حالش گرفته شدهبود، رو به دخترا كرد و گفت: «شما سگ رو نجس ميدونين؟ من در مورد اديان خيلي تحقيق كردهام. همهي اينجور حرفا چرته!!! حيف شما نيست؟ شما به اين خوشگلي، تو سن جووني، بايد برين از زندگي لذت ببرين. با اراجيفي مثل نجاست سگ و دين و مذهب، مغزتونو پر و عمرتونو تلف نكنين... برين عشق و حالتونو بكنين!»
*********
بعضا دوستان ازم ميپرسن كه چرا نشستي مسايل فلسفي و ديني ميخوني؟ در اين دوره و زمونه كه كسي به اين چيزا كاري نداره، چه لزومي هست كه يه پزشك بشينه و در خصوص اين جور علوم نظري مطالعه كنه؟
و من جوابم روشنه؛ قبلا هم تو اين وبلاگ مختصري بهش اشاره كردهام، و حالا يه كم بازترش ميكنم:
*********
در سالهاي پيش و اوايل پس از انقلاب، اصل حمله به سمت و سوي مباني فكري اين نهضت و عمدتا از طرف گروههاي چپگرا و ماركسيستي بود. اون موقعها شور عجيبي براي مطالعه در خصوص مسايل عقلي در قشر جوان و به خصوص دانشجو پيش آمدهبود. طرفداران و مخالفان اين نوع انديشهها اساسي مطالعه ميكردن تا در بحثهاي عقيدتي كه اون موقعها بسيار شايع بود، كم نيارن. بسيار اتفاق ميافتاد كه پسر يا دختر هجده نوزده سالهاي بشينه و از يه شب تا صبحي، يه كتاب چهارصد پونصدصفحهاي جلدقرمز، از عقايد ماركس، يا جلدسبز، از نوشتههاي مطهري، يا جلدآبي، از شريعتي رو بخونه...
شايد ايدئولوژي اسلامي تونست جواب خيلي از سووالها رو بده، شايد دكتر سروش تونست ضعف ماركسيسم رو عريان كنه و پايههاي فكري نظام سوسياليستي رو متزلزل كنه، شايد مطهري و شريعتي پايههاي مذهبي عقايد جوانها رو محكمتر كردن، و...
هرچي بود، اين راه نتيجه نداد، هشت سال دوران ارزشزدايي سردار سازندگي، توسعهي ارتباطات و راه پيداكردن ماهواره و... به خانهها، بهترين خدمت رو به كساني كرد كه خوش نداشتن اين انقلاب حكومتهاي اطراف رو به چالش بكشه و منافعشون رو در خاورميانه در خطر قرار بده...
پايان دوران افراط سختگيريها، با دوران تفريط تساهل و تسامح پيگيري شد و معضلات اخلاقي چنان دامنگير شد كه لزومي نبود از طريق عقلي به اين نهضت حمله كرد. زمامداران جديد قداست خود را از دست داده بودند؛ و سيستم تيشه به ريشهي خود... (خودسانسوري!)
*********
و حالا چنان شده كه اگر جايي كسي مثل من بنشينه و فلسفه و دين بخونه بهش ميخندند، و ميگن بروبابا حال نداري!!! و هركسي جرات ميكنه كه ادعاي تحقيق در دين و پي بردن به اراجيفبودن آموزههاي آن بكنه. به نظر من حداقل فايدهي اين نوع مطالعات، تقويت باورهاي خود و عدم تاثير از چنين ياوهگوياني است، و در مراتب بعدي پاسخ دادن...
اعلام نتايج نهايي آزمون پذيرش دستيار
شايد كساني باشند مثل من كه هرروز اينترنت رو ميگردن تا ببينن نتايج امتحان دستياري پزشكي 86-85 كه در اسفندماه سال 84 برگزار شد كي اعلام ميشه. بالاخره امروز تونستم از اينجا اين خبر رو پيدا كنم كه:
معاون آموزشي وزارت بهداشت گفت: نتايج نهايي آزمون پذيرش دستيار در گروههاي تخصصي پزشكي نيز كه اسفندماه گذشته با حضور حدود 15 هزار متقاضي برگزار شد مرداد ماه اعلام ميشود و حدود 1500 نفر بر اساس اين آزمون وارد دوره هاي دستياري پزشكي ميشوند.
يعني تا مردادماه تكليفمون هنوز روشن نيست... نميشد همين روزها اعلام كنن تا خيالمون راحت بشه؟
لهو و لعب ـ 1
پنجشنبه و جمعه كه رفتهبودم مشكين، با عليآقا ياد خاطرات گذشته ميكرديم... ياد گردشهايي كه با هم ميرفتيم؛ خاطرات خوش و ناخوش، و ناخودآگاه به يادمان ميآمد دوستيها و دشمنيهاي همكاران، محبتهاي عزيزان و خيانتهاي نامردان... و پس از هشت نه سال، اين خوبيها و بديها بود كه به ياد ماندهبود... و شايد پس از مرگ، وقتي مثل من مرحوم شديد(!)، وقتي به زندگي دنيا نگاه كنيد، هرچيزي كه غير از خوبيها و بديها بوده به نظرتان مسخره و اتلاف عمر بيايد؛ و افسوس فرصتهاي از دست رفتهي عمر و زندگيتان را بخوريد...
آيهاي در قران هست كه ميفرمايد: و ماالحياتالدنيا الا لعب و لهو: زندگي دنيا جز بازي و بيهودگي نيست (انعام، 32)؛
و حضرت علي ميفرمايد:
شتّان ما بين عملين: عمل تذهب لذته و تبقي تبعته، و عمل تذهب موونته و يبقي اجره: اين دو عمل با هم تفاوت بسيار دارند: عملي كه لذتش ميرود و عواقب بد آن ميماند، و عملي كه زحمتش ميرود و اجر و پاداش آن باقي ميماند (نهجالبلاغه؛ كلمات قصار: شماره 121)
حقوق زنان
به گمانم قبلا هم در اين خصوص نوشتهام.
*********
يكي از وبلاگهايي كه دوستشون دارم وبلاگي هست كه خانم شادي با عنوان وبلاگوار مينويسه و لينكش رو ميتونين اين گوشهي راست ببينين. ايشون ظاهرا در رشتهي ارتباطات تحصيل ميكنن و در خصوص وبلاگها تحقيق. در پست اخيرشون نوشتهبودن كه در مقايسهي وبلاگهاي ايراني و فرانسوي، وبلاگهاي پرطرفدار ايراني رو اكثرا خانمها مينويسن...
*********
من بعضي از اينجور وبلاگها رو كه ظاهرا خيلي پرطرفدارن خوندم. معمولا وبلاگهايي هستن كه فرياد عدالتخواهي خانومها در مورد مظلوميتشون و ظلمي كه از مردجماعت ميكشن توشون به شيواترين زبان ممكن آورده شده...
*********
بهرام پارسال برا يه دورهي آموزشي، چندماهي رفت يكي از كشورهاي اروپايي. خيلي حرفها داشت. ميگفت اونجا كه تساوي حقوق زن و مرد جاري و ساري هست، هر كسي در جاي خودش و طبق لياقتي كه داشته نشسته. نه به خانومها ظاهرا ظلمي ميشه، و نه مثل كشور ما بيخودي نازشونو ميكشن. بعيده كه در مناصب اداري زني در مقام بالايي باشه، و اكثرا كارهاي دفتري و سطح پايين به عهدهي اوناست...
*********
من هرجوري كه فكر ميكنم ميبينم در كشور ما اين مردها هستن كه بايد دنبال حقوق از دست رفتهشون جمعيتها تشكيل بدن... مثلا همين قضيهي ازدواج رو در نظر بگيرين:
1 ـ پسر بايد يه خونه داشته باشه كه حداقل سي چهل ميليون پول خرجش كرده، ولي دختر خانوم به راحتي صاحب يه زندگي ميشه و با يه جهيزيهي پنجشش ميليوني گوش فلك رو كر ميكنه!
2ـ پسر حتما بايد شاغل باشه و خرج خونه رو در بياره، ولي خانوم صرفا چون خانومه ميتونه دستشو به سياه و سفيد نزنه و دل مرد و حكومت خونه رو به عهده بگيره!
3ـ يه مهريهي چندصد، گاهي هزار و خوردهاي سكه، يعني دهها ميليون تومن با يه امضا در سند ازدواج، پسر به دختر بدهكار ميشه، و جالبترين قسمت قضيه اينه كه عندالمطالبه بايد اونو بده، به عبارتي دخترخانوم هروقت اراده كرد ميتونه يه شكوائيه تنظيم كنه و پول مهرشو بخواد، و چون چنين پولي رو كمترپسري داره كه بده، بايد آقاپسر تشريف ببره گوشهي زندان و آبخنك بخوره!
4ـ دختر چون جنس حساسه(!)، حق داره از هر كار سختي شونه خالي كنه، و تا جايي پيش بره اين روزا زياد ميشنويم، يعني وضعي پيش بياره كه كهنهي بچه رو هم آقايون عوض كنن... به عبارتي نهايتا آقا جماعت ميشه زنذليل به تمام معنا...
5ـ بعد از چندسال بچهداري و بچه بزرگ كردن، زن به خاطر مهر مادري، همهي بچهها رو ميكنه لشكر خودش، و مرد ميمونه تنها! دشمن دم دست خانه براي خانوم و بچهها!
6ـ چون خانمجماعت اشكش لب مشكشه، و بهتر از آقايون ميتونه احساساتش رو بيان كنه، به راحتي ميتونه در هر جمعي آقا رو محكوم كنه، حتي اگه اين جمع يه جمع خانوادگي باشه...
7ـ مردجماعت براي دفاع از وطن بايد بره سربازي و جنگ و كشته بشه، و خانم بشينه خونه و به صورتش آب خيار و ماست بزنه كه پوستش لطيفتر بشه!
8ـ ...
*********
مطالب بيشتري هم بودن كه در نظر داشتم بنويسم، كه متاسفانه بعضيهاشون از خاطرم رفت... حالا خودتون كلاهتونو قاضي كنين: تو كشور ما اين آقايون هستن كه حقوقشون پايمال ميشه يا خانمها؟
تقابل منافع ـ 2
سالها پيش، بين زانگولا و كشور مجاورش عانقولا، جنگ سختي درگرفت. جنگ را عانقولا شروع كرد و زانگولا مجبور به دفاع از خود شد. از كشور زانگولا، جوانهايي چون دستهگل، فداي جنون و خودخواهي جنگطلبان عانقولا شدند. تعداد زيادي كشته شدند، عدهي فراواني مجروح گشتند، و تعداد بيشماري هم اسير گشتند. بعد از سالها جنگ، جام زهر را به دست حاكم زانگولا دادند و بين دو كشور آتشبس اعلام شد.
مردم زانگولا كه توانستهبودند كشورشان را حداقل از اشغال و تاراج نجات دهند، خوشحال بودند. آنان قدر جوانان خود را كه با جانفشاني خود كشور را نجات دادهبودند ميدانستند...
*********
بابونگا، يك سال پس از آتشبس، در كنكور ورودي دانشگاه دولتي زانگولا شركت كرد. اگر سالِ قبل بود، او ميتوانست با رتبهاي كه كسب كردهبود، در رشتهاي عالي تحصيل كند، ولي چون چهل درصد سهميهي ورودي دانشگاهها در آنسال به جنگجويان زانگولا اختصاص دادهشدهبود، قبول نشد و مجبور شد در دانشگاه انتفاعي زانگولايي به تحصيل بپردازد؛ و پدر پيرش كه آرايشگر سادهاي بيش نبود، سالها هزينهي سنگين تحصيل او در دانشگاه انتفاعي را به سختي ميپرداخت. بابونگا هميشه فكر ميكرد چرا هزينهي تحصيل فلان جنگجو را كه با درصدهاي منفي وارد دانشگاه شده و جاي او را غصب كرده، پدر پيرش بايد بپردازد؟ اگر آن جنگجو حقي بر گردن ملت دارد، كه قطعا همينطور است، چرا نبايد اين حق از بيتالمال و از جيب همه تامين نشود؟ و چرا تنها پدر او بايد اين هزينه را تامين كند؟ مگر تحصيل در رشتههاي عالي دانشگاهي و سپردن ساخت بناها و ساختمانها، و درمان بيماران، بذل و بخششي عادي است كه بتوان آن را به راحتي در اختيار آي.كيوها قرار داد؟ و اين تقابل منافع و دست توي جيبكردنها بود كه او را نسبت به جنگجويان متنفر ميكرد...
*********
زمان تقسيم غنايمي ديگر فرا رسيدهبود... غنايم نه از نوع شتر و گاو و گوسفند، كه از نوع تقسيم مديريتها و منصبها بود... آنجايي كه در كشورهاي ديگر به مفهوم روشي براي استفاده از منابع و رشد و ارتقا محسوب ميشد، ولي در كشور زانگولا فرصتي بود براي رشد شخصي و پركردن جيب در كوتاهترين زمان ممكن، و البته باز معلوم بود كه چنين مناصبي بايد نصيب چه كساني شود...
*********
و باز زمان تقسيم منافع بود... و باز دست كساني در جيب مردم فرو ميرفت... و حق داشتند مردم زانگولا كه به جاي تقدير و تحسين قهرمانان خود، آنان را دشمن خود بدانند و از آنان بدشان بيايد... حق نداشتند؟
تقابل منافع ـ 1
حكايت
آوردهاند كه تاجري را فرزندي بود بهغايت زيباروي
و با ادب
، پسري جوان كه دختران شهر در آرزوي وصالش بودند
و پسران شهر به دوستي با او افتخار ميكردند.
مرد تاجر براي پسر دُردانهاش حجرهاي روبروي حجرهي خود خريد و سرمايهاي نيكو به وي داد تا از تجارتي كه خود ميكرد، اون نيز پيشهي خود سازد.
و اينگونه بود كه چندسالي گذشت تا آنكه در شهر بلاي وبا آمد و دست اجل، اين غنچهي نو رسته و جوان رعنا را از دامن هستي چيد و پدر را در فراق پسر، داغدار گذاشت...
پدر غمگين، هر روز بر مزار پسر ميرفت و ساعتها ميگريست، اما چون ميخواست از سر گور برخيزد و روانهي حجرهي خود شود، لگدي بر گور پسرش ميزد و برميگشت...
همسايگان و دوستان از اين كار مرد تاجر در عجب بودند، كه اين لگدِ آخر از بهر چيست؟!!! در نهايت ريشسفيدي جرات كرد و از مرد اندوهگين پرسيد: «اين چه حركتي است و اين لگد از براي چيست؟» و پدر داغدار گريان گفت: «آن همه گريهام از بهر آنست كه چنين پسري از كَفَم رفته، ولي چون ميخواهم به حجرهي خود بازآيم، به يادم ميافتد كه اين پسر، رقيب من در تجارت بود، و چون حجرهاش روبروي حجرهي من بود و همان جنسي را ميفروخت كه من آن را ميفروختم، سودم را ميكاست... و اين لگد آخر در قبال كينهاي است كه به خاطر رقابت با او، در دلم رخنه كردهاست!!!»
********
اما تو! اي آنكسي كه حكايت بالا را خواندي، اين مقدمهاي بود براي مطلبي ديگر، كه اگر عمري باقي باشد، آنرا در پست بعدي خواهم نبشت... پس منتظر بمان و صبر ايوب پيشه كن، كه خداوند صابران را دوست ميدارد...

سخنان حكيمانه
از فاضلي نقل كردهاند كه فرمود:
اگه تا ده سالگي بچهگي كردي، كردي؛ وگرنه ديگه زمان بازيهاي كودكانه گــذشت!
اگر تا بيست سالگي جووني كردي كه كردي؛ اگه نكردي ديگه گــــــــــــــــذشت!
اگه تا سي سالگي ازدواج كردي، كردي؛ اگه ازدواج نكردي ديگه گــــــــــذشت!
اگه تا چهل سالگي پول جمع كردي كه كردي؛ اگه نكردي ديگه گــــــــــــــــذشت!
اگه تا پنجاه سالگي مُردي، مُردي؛ اگه نمردي ديگه گذشـــــــــــــــت!!!
مشكين شهر
پريروز عليآقا زنگ زد كه فلاني چرا بهمون سر نميزني؟ من هم از خدا خواسته، خودمو دعوت كردم كه برم دو روزي مهمونش باشم.
وقتي جادهي يك ساعتهي بين اردبيل ـ مشكينشهر رو رانندگي ميكردم، يادم افتاد هشت ـ نه سال پيش، وقتي يك سالي اونجا طرحم رو ميگذروندم، و هر هفته يك بار اين راه رو ميرفتم و مياومدم. وقتي از كنار مزارع طلاييرنگ گندم و باغهاي ميوه رد ميشدم، خاطرات قديم برام زنده ميشد. و چه زيبا بود تركيب رنگها! كوه پرهيبت سبلان با قلهي سفيد پُر برفش در سمت چپ، مزارع طلايي رنگ در چپ و راست جاده، و رنگهاي سبز مراتع و قهوهاي زمينهاي درو شده در آن دورها!
ظهر روز پنجشنبه رسيدم مشكينشهر، و با عليآقا رفتيم آبگرم قوتورسويي آبتني كرديم، چشمهي آب زيرزميني در چهل كيلومتري مشكينشهر با حرارت سي ـ سي و پنج درجه در دامنهي قلهي سبلان، و قله چنان نزديك كه ميخواستي دستت را دراز كني و بگيرياش! و آبي اشباع شده از املاح گوگرد، كه پس از آبتني تا روزها بوي سر چوب كبريت از بدن آدم استشمام ميشه! و درمان انواع بيماريهاي پوستي مثل جوش صورت...
و امروز صبح هم رفتيم و روستاهاي دور رو گشتيم، و چقدر مردم مهربون بودند، و در همون روستاهاي دورافتاده چقدر در رفاه! واقعا جاي خوشحالي بود كه تو جاهايي به اين دوري هم اثري از فقر و فلاكت در چهرهي مردم ديده نميشد؛ هرچه ديديم صورتهايي خندان، تنهايي فَربِه، و لُپهايي گلگون بود! برگشتيم به شهر و بعد هم رفتيم آبگرم قينرجه در پونزده كيلومتري شهر، و در درهي مصفايي به نام درهي جن، اطراق كرديم براي ناهار... هشت ـ نه كيلو ماهي قزلآلا از همون مجتمع پرورشماهي زندهزنده گفتيم برامون بگيرن، و با دست پر، برگشتيم خونه! و حالا هم كه دو ـ سه ساعتيه كه رسيدم اردبيل، و ديدم اينچيزا رو اگه اينجا ننويسم اصلا نميشه! و اينطور شد كه اين پست هم نوشتهشد!!!
جاتون خالي!
پاندميِ حماقت؛ و دستمالكشي از نوع فوق تخصصي!!!
خبرگزاري بازتاب در گزارشي، به نقل سخنان رييس ديوان محاسبات عالي كشور پرداختهاست. رحيمي در جمعي كه خود رييسِ جمهوري، آقاي احمدينژاد نيز حضور داشته رو به ايشان كرده و گفته:
«در دو سفر اخير كه به تركيه و سوريه داشتم، دو نكته توجه من را جلب كرد. در يكي از سفرها كه آقاي جعفري نيز همراه من بود، شاهد بوديم كه آنجا مردم به وجود شما افتخار ميكردند
و حتي در يك جا و محله به بركت وجود شما به ما هديه دادند(؟!) و گفتند رييسجمهور شما كسي است كه يك تنه، در برابر استكبار و آمريكا ايستاده است.
در سوريه در شهر تاريخي بصرا كه اسم آن را بعضا ممكن است نشنيده باشيد، يكي از مسلمانان به من گفت كه من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدينژاد بود
و اين ابراز احساسات براي ما افتخار بزرگي است. در حلب ما افتخار ميكرديم؛ چرا كه در اين شهر وقتي راه ميرفتيم همه به ما احترام ميگذاشتند و به بركت وجود شما، ما را مورد نوازش و احترام قرار ميدادند و حتي در جاهايي ما را به چاي و بستني دعوت ميكردند
و ميگفتند دكتر احمدينژاد رييسجمهور ماست.
در اين كشورها حال و هواي ديگري حاكم بود.
در اين شهرها ما را مورد نوازش قرار ميدادند و شما را به خاطر اقداماتتان مورد ستايش.»
توضيح: پاندمي=گسترش يك بيماري در سطح جهاني!
